Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
مصاحبه با آسیا آرجنتو
آسیا آریا ماریا ویتوریا رزا آرجنتو متولد ٢٠ سپتامبر ١٩٧٥، رم، ایتالیا است. پدرش داریو آرجنتو کارگردان مشهور و مادرش داریا نیکولدی بازیگر هستند. جدش آلفردو کاسه لا یکی از مهم ترین آهنگسازان فوتوریست و مادربزرگش الدا لاکساردو جوان ترین زن فیلمساز کشورش-معروف به لنی ریفنشتال ایتالیا- بود. پدر و مادر وی با همدیگر در استانبول آشنا شده و اولین قدم های شکل گیری نطفه فرزندشان را در این شهر برداشتند. از این رو وقتی دخترشان به دنیا آمد، نام آسیا را برای وی برگزیدند. [نامی که بعدها در هر کشوری به فراخور زبان آن از آشیا تا آزیا و ایشیا تلفظ و تبدیل به مایه دردسر و شهرت این نوزاد شد] اما اداره ثبت احوال شهر رم ابتدا به دلیل نامانوس و نامناسب بودن آن از دادن شناسنامه به فرزند تازه به دنیا آمده، امتناع کرد. خانواده آرجنتو ناچار نامی مشابه-آریا- را به عنوان نام رسمی دخترشان انتخاب کردند، گویی تقدیر چنین خواسته بود که این کودک از روز نخست سرنوشتی غیر معمول داشته باشد.

پدرش نیز که در همان دوران توانسته بود شهرتی در زمینه فیلمسازی به هم بزند، نیز این موفقیت را مدیون ساختن فیلم های ترسناک و خونریزی بود که در سینمای ایتالیا نمونه های مشابه زیادی نداشت. آسیا خیلی زود به مقابل دوربین و عالم سینما راه پیدا کرد. وقتی بیش از ٨ سال نداشت در سریال تلویزیونی Sogni e bisogni به کارگردانی سرجیو چیتی بازی کرد. چهار سال بعد، در ١٩٨٨ نقش اصلی فیلم باغ وحش- اولین فیلم کریستینا کومنچینی- به او سپرده شد. سال بعد در میان گروه بازیگران فیلم کلیسا با میکله سوآوی کارگردان مشهور ایتالیایی کار کرد و سپس نقش دختر نانی مورتی را در Palombella rossa به کارگردانی وی ایفاء نمود[واقعه مهم دیگر این سال اولین فرارش از منزل بود.]

با فیلم رفقای نزدیک به کارگردانی میکله پلاچیدو در ١٩٩٢ بود که توانست از قالب نقش دختران نوجوان بیرون بیاید. نقش سیمونا در این فیلم- و استقبالی که در جشنواره کن از آن به عمل آمد- نقطه شروع تازه ای در کارنامه هنری آسیا بود تا بتواند نقش های بزرگ تر و پیچیده تر به دست بیاورد. یک سال بعد در فیلم شوک روحی برای اولین بار در فیلمی به کارگردانی پدرش بازی کرد. آسیا در این فیلم نقش دختری مبتلا به بی اشتهایی روانی را بازی می کرد که در جست و جوی قاتل والدین خود بود. آسیا در این فیلم برای اولین بار برهنه شد.

بازی پر شور آسیا در محکوم به ازدواج به کارگردانی جوزپه پیچونی راه وی را برای گرفتن اولین نقش بزرگ زندگی اش باز کرد. سال ١٩٩٤ برای آسیا سال سرنوشت بود. بازی در بیا ارتباط مان را قطع کنیم به کارگردانی کارلو وردونه جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم دیوید دوناتللو را برایش به ارمغان آورد. او در این فیلم نقش دختری معلول به نام آریانا را بازی می کرد. نقشی متفاوت و پیچیده که قابلیت های نقش آفرینی وی را به همگان شناساند. همزمان اولین تجربه کارگردانی آسیا[اپیزود چشم اندازها از فیلم انحطاط] نیز توانست برنده جایزه تماشاگران جشنواره Mystfest و نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم جشنواره فانتاسپورتو شود. بعد از بازی در این فیلم بود که نقشی در یک محصول بین المللی به او داده شد. حضور در کنار بازیگرانی چون ایزابل آجانی در فیلم ملکه مارگو ساخته پاتریس شرو برای دختری ١٨ ساله و بازیگری تازه کار قدم بزرگی بود.

سال بعد بازی در کنار میشل پیکولی در فیلم همسفران[به کارگردانی پیتر دل مونته] دومین جایزه دیوید دوناتللو را نصیب آسیا کرد. در ١٩٩٦ فیلمی مستند درباره پدرش ساخت. دو سال بعد، حضور در فیلم هتل نیو رز به کارگردانی آبل فرارا مقدمات ساخت دومین فیلم مستند او را به نام آبل/آسیا فراهم کرد و جایزه ای دیگر از جشنواره رم برایش به ارمغان آورد. آسیا در این فیلم با هنرپیشگان بین المللی چون کریستوفر واکن، ویلم دافو و آنابلا شیورا همبازی بود. هتل نیو رز درامی راز آمیز با مایه علمی تخیلی بود. فیلمی که در کارنامه آبل فرارا جایگاه رفیعی نتوانست به دست آورد، اما پای آسیا را به سینمای آمریکا باز کرد. فیلم بعدی آسیا در این سال B. Monkey به کارگردانی مایکل رادفورد بود که او را به موقعیت نقش اصلی یک پروژه بین المللی و زن مرگبار و سکسی فیلم های جنایی ارتقاء داد.

آسیا در ١٩٩٩ اولین فیلم بلند داستانی اش به نام اسکارلت دیوا را نوشت، کارگردانی و در نقش اصلی آن بازی کرد. اسکارلت دیوا ابتدا در ایتالیا به نمایش در آمد و سپس پخش جهانی یافته؛ از جشنواره ویلیامزبورگ بروکلین نیز جایزه ای دریافت کرد. آسیا در این دوران شروع به کارگردانی ویدیوکلیپ کرد. شاید آشنایی و ازدواج اش با مارکو کاستولدی-خواننده راک گروه Bluvertigo- نیز در این تصمیم بی تاثیر نبود. اما به هر حال نتیجه خوبی به دنبال داشت. ابتدا استقبال خوب تماشاگران کلیپ ها و سپس تولد دخترش آنا لو در سال ٢٠٠١ خوشبختی آسیا را کامل کرد.

آسیا در سال ١٩٩٦ برای دومین بار در فیلمی از پدرش به نام سندروم استاندال بازی کرد. او در این فیلم نقش کارآگاهی مونث به نام آنا مانی را بازی می کرد که در جستجوی یافتن متجاوز/قاتلی سریالی؛ خود تبدیل به قربانی او شده و پا در وادی جنون می گذاشت. همکاری پدر و دختر در سال ١٩٩٩ با فیلم شبح اپرا ادامه یافت. قصه کلاسیک، مشهور و بارها به فیلم برگردانده شده گاستون لرو در دستان داریو آرجنتو تبدیل به فیلمی ١٠ میلیون دلاری و پر از خون و خون ریزی در سبک و سیاق وی شد که نتوانست موفقیتی دوباره برای پدر و دختر رقم بزند.

آسیا ترجیح داد سال های پایانی قرن بیستم و اوایل هزاره جدید را به کارگردانی و بازی در فیلم های کوتاه خود بگذراند. از سال ٢٠٠١ توانست نقش اصلی چند فیلم جنایی/مهیج/اکشن فرانسوی مانند Les Morsures de l'aube [آنتوان د ونه] و آزیر قرمز[الیویه مگاتون] را به دست آورده، در کنار بازیگرانی چون ژان مارک بار و گیوم کانه ظاهر شود. این فیلم در تکمیل سیمای وی به عنوان زن خطرناک و سکسی فیلم های پر حادثه کمک بسیار کرد و سرانجام در سال ٢٠٠٢ زمینه ساز بازی او در یک اکشن پر خرج هالیوودی به نام xXx و به کارگردانی راب کوهن شد. آسیا در این فیلم در کنار وین دیزل و ساموئل ال. جکسون نقش اصلی زن فیلم –به نام یلنا- را بازی می کرد. زنی که هر چند به اندازه دیگر زنان فیلم های پیشین وی خطرناک نبود، اما جذابیت شهوانی او و نقش مهمش در پیشبرد حوادث فیلم آسیا را به شهرتی بین المللی رساند. فروش ١٥٠ میلیون دلاری فیلم در آمریکا و سپس پخش موفق جهانی آن بر میزان کار وی در دو سوی اقیانوس و حضور همزمان در محصولات اروپایی و آمریکایی افزود.

بی جا نخواهد بود که به یکی از قدر نادیده ترین فیلم های وی در این دوران اشاره کرد. نگهبان به کارگردانی پل لینچ که دنیس هاپر نقش اصلی آن را ایفاء می کرد، فیلمی که به شدت متکی بر بازی دو بازیگر اصلی خود بود. دنیس هاپر نقش پلیسی روان پریش و مذهبی به نام کربز را ایفاء می کرد که بعد از دستگیری رقاصه ای زیبا به نام جینا[آسیا آرجنتو] وی را در زیر زمین منزل خود زندانی کرده و سعی در مومن کردن وی داشت. نگهبان به تنش و جدال میان اسیر متجدد و نگهبان خشک مغزش می پرداخت که سعی داشت بهشت را به زور بر وی تحمیل کند. پیامی پر معنا برای بسیاری از شرقی ها که در هیاهوی فیلم های اکشن تر گم شد.

آسیا در سال ٢٠٠٤ دومین فیلم بلند خود را به نام کتاب ژرمی/قلب فریب کار ترین چیزهاست را کارگردانی کرد. آسیا در این درام تکان دهنده نقش زنی به نام سارا-مبتلا به کژکاری- را بازی می کرد که پسر شش ساله خود ژرمی را از نزد خانواده ای که وی را به فرزند خواندگی پذیرفته بودند، می رباید. اتفاقی که بعدها باعث می شود ژرمی نیز در زندگی بزهکارانه و جنون مادرش سهیم شود. کتاب ژرمی برای آسیا موفقیت عظیم هنری را به دنبال داشت و سبب شد تا منتقدان کارنامه فیلمسازی وی را با دقت بیشتری دنبال کنند. نامزدی فیلم برای دریافت روبان نقره بهترین بازیگر زن از سندیکای منتقدان فیلم ایتالیا یکی از اولین نشانه های این امر بود. البته آرجنتو یک سال قبل از این واقعه موفق به دریافت جایزه بهترین بازیگر زن از جشنواره ملبورن و یک عمر بازیگری چشمگیر از جشنواره فیلم های ایتالیایی لس آنجلس شده بود. اما جلب نظر منتقدان سخت گیر هموطن اش اتفاقی مهم به شمار می آمد.

در سال ٢٠٠٥ دو اتفاق مهم دیگری در کارنامه آسیا رخ داد؛ ابتدا بازی در فیلمی از گاس ون سنت به نام آخرین روزها[که بازی در کنار مایکل پیت در این فیلم بر زندگی شخصی وی نیز اثر گذاشت و منجر به شکل گیری رابطه عاشقانه ای میان آن دو گردید] و سپس حضور در فیلم سرزمین مردگان ساخته بزرگ ترسناک ساز آمریکا جورج رومرو که نشان از مقبولیت وی در میان کارگردان های متفاوت داشت. انتخاب آسیا از سوی تونی گاتلیف[تنها کارگردان کولی دنیا] برای بازی در نقش اصلی فیلم ترانسیلوانیا و سپس حضور در فیلم ماری آنتوانت به کارگردانی سوفیا کاپولا دو اوج دیگر برای کارنامه هنری وی رقم زد. وی هم اکنون فیلم های Boarding Gate به کارگردانی الیویه آسایا و Go Go Tales ساخته آبل فرارا را آماده نمایش دارد.

آسیا آرجنتو با ١٦٨ سانتیمتر قد و چهره ای گیرا با خالکوبی هایی بزرگ و گیرای روی بدنش نه فقط بازیگر، مدل و کارگردان؛ بلکه نویسنده قصه های کوتاه نیز هست که در بسیاری از مجلات معتبر دنیا منتشر و برخی نیز مانند دوستت دارم، کرک به صورت کتاب چاپ شده اند.





بگذارید بر خلاف همه مصاحبه ها به جای فیلم از موسیقی شروع کنیم...تا به حال اصلاً به فکر ساختن موسیقی فیلم افتاده اید؟ مخصوصاً بعد از ماری آنتوانت که قابلیت های شما را به عنوان DJ[مجری موسیقی پاپ] به خیلی ها شناساند...

نه بهش فکر نکردم. چون وقتی به هر قطعه موسیقی که گوش کنم، می دانم انتقال همه تصاویری که در ذهنم شکل گرفته - به عنوان یک کارگردان- به فیلم امکان پذیر نیست. با وجود این که تا امروز چند تایی ویدیو کلیپ هم ساخته ام. مخصوصاً کلیپ هایی که برای مرلین منسون ساخته ام، مثل Saint و Eight که جزو بهترین ویدیوکلیپ ها تاریخ شناخته شده اند.



ولی نمایش شان در چند کشور ممنوع شد، مگر نه؟

بله، ولی از لحظه ساختن شان می دانستیم که ممنوع خواهند شد و از روی آگاهی این کار را کردم. به همین خاطر هم توقیف شدن شان عین خیالم نبود. برای من مثل یک پروژه هنری بود.



تا به حال فیلمی بوده که میل ساختن موسیقی را در شما تحریک کرده باشد؟

راستش بوده، و هنوز هم پیش می آید. ولی مشکل اینجاست که من آهنگساز نیستم. فقط قطعاتی را که دوست دارم، می دزدم و کنار هم می گذارم، همین!

البته قبلاً در چند گروه آواز خوانده ام، طبل زدن هم بلدم-البته کمی... متاسفانه به غیر از اینها استعداد خاصی ندارم. فقط قطعاتی را که دیگران ساخته اند، سرقت می کنم.



به نظر شما یک DJ خوب چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟

به نظر من مهم ترین چیز انتقال حس درست به طرف مقابل است. یک DJ خوب DJ یی است که تماشاگر را به رقص وادار کند. در واقع به همین سادگی است. خودم با بقیه کار یعنی قسمت های تکنیکی آن زیاد مشغول نمی کنم. چون به نظر من در تحلیل نهایی بیشترین چیزی که در ذهن می ماند، حسی است که آن شب به تو داده یا انرژی که زمینه رقصیدن را مفراهم کرده است. در واقع آرزوی من نواختن مجموعه ای از قطعات غمگین و آرام در یک کلوپ شبانه است. اما تا امروز نتوانسته ام این کار را عملی کنم. به این جور قطعه ها می گویم Sadcore. چیزی مثل قطعاتی که Cat Power می سازد...



کارگردانی فیلم چطور.... به این کار ادامه خواهید داد؟

در حال حاضر بهش فکر نمی کنم. فکر می کنم این اواخر به خاطر DJ بازی حسابی لوس شده ام. آخرین فیلمی که کارگردانی کردم دو سال وقتم را گرفت. وقف کردن دو سال از زندگیم برای یک چیز، حتی به عنوان یک فکر هم چیز خوبی به نظر نمی رسد. دست کم فعلاً...



پس با این حساب موسیقی برنده است؟

بله، راستش هدفم کاملاً همین است.



برسیم به فرزند داریو آرجنتو بودن... اگر دختر او نبودید، چی می شد؟

دقیقاً نمی دانم. اگر دختر کس دیگری بودم شاید احمق تر، شاید هم دختر خوشبخت تری می شدم. نمی دانم، چون تنها زندگی که داشته ام و دارم همین دختر داریو آرجنتو بودن است. نمی توانم فکر کنم که در غیر این صورت چی می توانست بشود. این دقیقاً مثل فکر کردن به مرگ یا درک آن است. فکر کردن به چیزی که نیستم غیر ممکن است. این کار را فقط با جان دادن به شخصیت هایی که بازی می کنم، انجام می دهم. در آن زمان می توانم شخص دیگری بشوم. نقش "خودم" را می توانم بازی کنم.



شخصیت خودتان را روی پرده می توانید تعریف کنید؟ آیا با نقش هایی که بازی کرده اید وجوه مشترکی هم دارید؟

مسلم است، حتما هست. این شخصیت همزمان بار سنگینی برای من است. در زندگی واقعی، در دوران مجردی ختر بیش از اندازه کمرویی بودم. آن قدر کمرو که نمی توانستم به چشم آدم ها نگاه کنم. فکر می کنم، زندگی کار غیر قابل تحملی است. به همین خاطر از فیلم هایی که مرا از این موقعیت نجات داده اند، سپاس گذارم. اما برای رهایی از این وضعیت لازم بود به قالب شخصیتی کاملاً متضاد و حتی بی شرم تر فرو بروم، راه دیگری به فکرم نمی رسید. می توانم بگویم که برای مدت زمانی طولانی، این شخصیت های سینمایی زندگی مرا بلعیدند. نمی دانستم بدون وابستگی به این شخصیت ها چگونه باید از خانه بیرون بروم.



خوب، این شخصیت چطور زنی است؟

یک هرزۀ جهنمی...[می خندد]



شخصیت کنتس دوباری در فیلم ماری آنتوانت چطور؟

او هم یک هرزۀ جهنمی است، اما در واقع به شکل درونی زن تنهایی است. غلط درک شده، تنها رها شده. در واقع شخصیتی است که دل تان را به درد می آورد. یک فاحشه طبقه بالا در میان دخترهای اشراف زاده احمق. همه به چشم بد به او نگاه می کنند. در یک صحنه سعی داشتم تا چیزی به ماری آنتوانت بگویم و او با تحقیر سرش را برمی گرداند و با همراهان خودش درباره من شوخی می کند. من هم چنین احساسی را تجربه کرده ام. مثلاً در مدرسه، در میان همه آن دخترهای شیک و سطح بالا نادیده گرفته می شدم. در واقع، از دوره دبیرستان همه سعی ام وارد شدن به یک گروه موسیقی بود. اما دخترها به طریق مختلف قبولم نمی کردند. تصور می کنم، به همین خاطر مادام دوباری را خیلی خوب درک می کنم. او یک آدم بد یا چیزی مثل اینها نیست، فقط برای زنده و سرپا ماندن تلاش می کند، همین!



خوب، ماری آنتوانت چی؟ به نظر شما چه چیزی او را خاص می کند؟

به خاطر موقعیتی که داشت، مجبور شد خیلی تغییر کند. در واقع زنی بود که از زندگی چیز زیادی نمی دانست. نه وسایل لازم در اختیارش بود و نه در محیط پیرامونش کسی که در طول این مسیر او را همراهی و کمک کند... فکر می کنم اگر مدت زمان بیشتری زنده مانده و تجربه کسب کرده بود عقل اش سر جاش می آمد. می توانست زن باهوشی بشود، اما در آن موقع هم دیگر دیر شده بود.



از فیلم خوش تان آمد؟

بله، خوشم آمد. بیشتر از همه از کریستین دانست که نقش ماری آنتوانت را بازی می کرد.... به نظر من بازی فوق العاده ای داشت.



شخصی ترین نقشی که تا به امروز بازی کرده اید، کدام است؟

دقیق بخواهم بگویم؛ نقش آنا باتیستا در Scarlet Diva[٢٠٠٠]. می توانم بگویم برای خودم نوشته بودم. قصه زندگی خودم بود. به همین خاطر بازی کردن در آن یک نوع تجربه روانکاوانه هم بود. حتی اگر شخصیتی صد در صد شبیه من هم نباشد، نزدیک ترین کاراکتر به شخصیت من است.



برگرفته شده از ماهنامه امپایر، مه ٢٠٠٧، ترجمه امیر عزتی، وبلاگ موج نو
پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
ضبط    [Rec]

کارگردان: خائومه بالاگوئرو، پاکو پلازا. فیلمنامه: خائومه بالاگوئرو، لوئیس بردخو، پاکو پلازا. موسیقی: کارلوس آن. مدیر فیلمبرداری: پابلو روسو. تدوین: دیوید گالارت. طراح صحنه: جما فائوریا. بازیگران: خاویر بوتت[نینیا مدیروس]، مانوئلا برونچود[آبوئلو]، مارتا کاربونل[ خانم ایزکوئیردو]، کلودیا فونت[جنیفر]، وینسنته گیل[پلیس]، ماریا ترزا اورتگا[آبوئلا]، پابلو روسو[مارکوس]، خورخه سرانو[سرجیو]، فران تراز[مانو]، مانوئلا ولاسکو[آنخلا]، کارلوس وینسنته[گیوم]، دیوید ورت[الکس]. ٨٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ اسپانیا. نامزد جایزه بهترین تدوین و بهترنی بازیگر تازه کار/مانوئلا ولاسکو از مراسم انجمن نویسندگان سینمایی اسپانیا، برنده جایزه تماشاگران و جایزه بهترین فیلم فانتزی از جشنواره Fantasporto، برنده جایزه بهترین تدوین-بهترین بازیگر زن/ولاسکو و نامزد جایزه بهترین جلوه های ویژه از مراسم گویا، برنده جایزه تماشاگران-جایزه ویژه داوران و جایزه داوران جوان جشنواره Gérardmer، برنده جایزه تماشاگران-بهترین بازیگر زن-بهترین کارگردانی-جایزه بزرگ نقره ای بهترین فیلم فانتزی اروپایی به همراه تقدیر ویژه و جایزه منتقدان جشنواره فیلم Sitges کاتالونیا، نازمد بهترین بازیگر زن تازه کار/ولاسکو از اتحادیه بازیگران اسپانیا.

نیمه شب، ایستگاه آتش نشانی شهری کوچک. آنخلا گزارشگر تازه کار تلویزیون به همراه فیلمبردارش برای تهیه گزارشی از نحوه کار آتش نشان ها به آنجا آمده است. پس از آشنایی با اهالی ایستگاه، ناگهان خبر تقاضای کمک از سوی زنی مسن که در آپارتمان خود به دام افتاده، دریافت می شود. اکیپی کوچک برای کمک راهی می شود و آنخلا که موقعیت را مناسب یافته، با آنها همراه می شود. وقتی به آپارتمان می رسند با اهالی ساختمان روبرو می شوند که در هال ورودی ساختمان تجمع کرده اند. چون سر و صداهایی هراس انگیزی از آپارتمان مورد نظر به گوش می رسد. اتش نشان ها به همراه مامور پلیسی که در محل حضور یافته، در آپارتمان را شکسته و وارد آنجا می شوند. به نظر می رسد زنی که داخل آپارتمان به دام افتاده، دچار حمله عصبی نیز شده است. تلاش مامور پلیس برای کمک به او منتهی به حمله پیرزن شده و با کمک دندان هایش مقداری از گوشت صورت و گردن او را می کند. همه هراسان می شوند و زمانی که با حمله دوم پیرزن مواجه می شوند، پلیس دوم برای متوقف کردن او دست به سلاح می برد. بازگشت آنها به همراه پلیس زخمی به ورودی آپارتمان، با رسیدن مامورین پلیس و نیروی ویژه به محل حادثه همزمان می شوند. مامورین بلافاصله در ورودی ساختمان و تمام راه های خروج را مسدود کرده و با بلندگو از ساکنین آپارتمان می خواهند تا تلاشی برای خروج صورت ندهند. آنها باید تا رسیدن بازرس بهداشت از دستورات تنها پلیس باقیمانده داخل ساختمان اطاعت کنند. چون ساختمان و ساکنین آن مشکوک به آلودگی توسط ویروسی خطرناک هستند. بازرس از راه می رسد، اما او نیز توسط یکی از افراد آلوده ساختمان گاز گرفته می شود. همگی یکی یکی آلوده و کشته می شوند. آنخلا و فیلمبردارش نیز که از همه این وقایع فیلمبرداری می کنند، باید جان خود را از گزند افراد آلوده حفظ کنند. کاری که تا لحظه کشف حقیقت و منشاء آلودگی در انجام آن موفق می شوند، اما...

چرا باید دید؟

چگونه می شود از ایده ای دستمالی شده که خیلی زود شیره جان آن توسط مقلدان با ذوق و بی ذوق کشیده شد، فیلمی دیدنی خلق کرد؟ پاسخ در آخرین فیلمی است که دو نفر از کارگردان های خوشنام سینمای اسپانیا آن را کارگردانی کرده اند: ضبط.

خائومه بالاگوئروی ٤٠ ساله و  پاکو پلازای ٣٥ ساله تا امروز توانسته اند شهرتی معقول در سینمای کشور خود کسب کنند. اما برای تماشاگر ایرانی نام هایی آشنا نیستند. بالاگوئرو در ١٩٩٩ با فیلم Los Sin nombre/بی نام به شهرت رسید و به دنبال آن فیلم تاریکی را در سال ٢٠٠٢ ساخت که هنرپیشگانی بین المللی چون لنا اولین، آنا پاکوین و جیانکارلو جیانینی در آن بازی کرده بودند و توانست خود را به تماشاگران غیر هموطنش معرفی کند. پاکو پلازا نیز در سال ٢٠٠٢ با فیلم El Segundo nombre/نام دوم شهرت و موقعیتی به چنگ آورد. هر دو شیفته ژانر ترسناک هستند و بزرگ ترین دلیل همکاری شان همین است. ضبط یک فیلم ترسناک –واقعاً ترسناک- است که از وقایع کاملاً امروزی تغذیه می کند و قالبی تازه نیز دارد. تلفیق سبک نمایش های واقعی تلویزیون  reality TV با خطر شیوع یک ویروس-آن هم در زمانه ای که سارس، آنفلونزای مرغی و ... را به تازگی تجربه کرده- و اندکی رمز و راز لازمه این ژانر که در پایان پای تجربیات هولناک کشیشی ساکن آخرین طبقه آپارتمان را نیز به میان می کشد.

بیهوده نخواهد بود اگر فیلم را ترکیب هوشمندانه و مدرن شب مردگان زنده با پروژه جادوگر بلر نام دهم. دو فیلمی که چندان دل خوشی از آنها ندارم، اما نقیضه این دو فیلمساز اسپانیایی را بسیار دیدنی یافتم. از آثار این دو فیلمساز فقط تاریکی را دیده و به مهارتش در خلق هیجان[با وجود بی اعتقادی ام به ماوراء لطبیعه] لذت برده بودم، اما ضبط در یک کلام اوج توانایی و خلاقیت های دیداری/شنیداری این دو نفر است. نباید بدون اشاره به طنز تلخ فیلم این معرفی را پایان برد که بسیار به جا به کار گرفته شده است. مانند نام برنامه ای که آنخلا و فیلمبردارش تهیه می کنند "وقتی شما خواب بودید" و اشاره صریحی است به آن چه من و شما از وقوع آن نیز شاید باخبر نشویم. اگر طالب آدرنالین خالص هستید، ضبط را ببینید!

شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
اتاقی برای رهایی از ترس‌های پنهان
چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
هیولاهایی که دیگر نمی‌ترسانند

  سالهاست که سینماگران، پرده نقره‌ای را جولانگاه عناصر زائیده ذهن خلاق، کنجکاو و خیال‌پردازشان از موجودات فضایی کرده‌اند.

 این تصاویر ذهنی عمدتاً در قالب کاراکترهایی جان گرفته‌اند که به‌دلیل عدم‌تطابق طبیعی شان با انسان، شاخصه‌های انسانی و زندگی بشری، همواره به‌عنوان عناصر شیطانی، نامطلوب و ویرانگر تصویر شده‌اند.

این پروسه در چندین اثر سینمایی با خلق و معرفی شخصیت‌هایی تخیلی آغاز شده و با قصه‌پردازی و ماجراجویی این اسطورگان و درگیری و مقابله آنها با هم در تلفیقی از داستان‌ها تداوم یافته است.

شور و شوق آیینی موجودات فرازمینی به سلاح، عطش‌شان برای تسلط بر زمین و تثبیت جایگاهشان دراین کره خاکی از موضوعات محوری و تغییرناپذیر در همه این آثار ماندگار و بعضاً جذاب هستند. اما نکته حائز اهمیت این است که دنباله‌ها نسبت به آثار پیشین در یک مجموعه تحلیل می‌روند و معمولاً به لحاظ هنری، کیفی و تکنیکی فیلم‌های کم‌مایه‌تری از آب درمی‌آیند. سری فیلم‌های بیگانه هم از این قاعده مستثنی نیستند، چنان‌که آخرین اثر از آنها مرثیه‌ای برای ژانر وحشت و علمی تخیلی به حساب می‌آید.

«بیگانه علیه ویرانگر: مرثیه» دنباله‌ای بر اثر پل.و.ا. آندرسن، محصول سال 2004 است. این فیلم که اولین تجربه بلند سینمایی گرگ و کالین اشتراوس به‌شمار می‌رود از 25 سپتامبر 2006 براساس فیلمنامه‌ای از شین سالرنو در بندر ونکوور جلوی دوربین رفت و اکران آن با واکنش شدیداً منفی منتقدان سینمایی رو‌به‌رو  شد، چنانکه کریس هویت در امپایر فیلم از آن با عنوان یکی از مدعیان سرسخت و زودهنگام بدترین فیلم 2008 یاد کرد.

بیگانه علیه ویرانگر( 2004 ) صحنه نخستین رویارویی دو هیولای بزرگ سینمایی در مجموعه‌های پرطرفدار بیگانه و ویرانگر است. در جریان قسمت‌های قبلی گروهی از ویرانگرها تلاش کردند با شبیه‌سازی نمونه‌های خونی یک ملکه بیگانه خلق کنند و از طریق دستکاری‌های ژنتیک، نسل جدیدی از بیگانه‌ها را پرورش دهند تا به‌راحتی بتوانند آنها را از بین ببرند.

آندرسن ایده مقابله این دو دسته موجودات فرازمینی که بسیاری آن را متأثر از داستان‌های مصور دهه 90 می‌دانند در قالب جدالی باستانی به‌تصویر کشیده؛ جدالی که در طول قرون و اعصار ادامه یافته و در داستان او منجر به نابودی همه این موجودات فضایی می‌شود. اما در این درگیری‌ها یکی از افراد گروه تحقیق هم جان خود را از دست می‌دهد، او را بر تابوتی می‌گذارند و این جاست که سینه‌اش می‌شکافد و یک موجود دورگه بیگانه-ویرانگر به‌دنیا می‌آید.

سه سال بعد برادران اشتراوس در  مرثیه فجایعی که این موجود عجیب و غریب می‌آفریند، داستان را درست چند دقیقه بعد از تولد او پی می‌گیرند. زمانی که این موجود باعث سقوط سفینه فضایی ویرانگرها و اصابت آن به حومة یکی از شهرهای کوچک آمریکایی می‌شود.

آخرین ویرانگر بازمانده از این سانحه اعلام وضعیت ‌اضطراری می‌کند و با رادارهای سفینه آژیر خطر را برای قرارگاه مرکزی در سیاره‌شان به صدا درمی‌آورد. تنها انسان‌های شاهد این صحنه پدر و پسری هستند که برای شکار آهو در آن حوالی پرسه می‌زنند. آنها با شنیدن صدای ناهنجار تصادف به محل حادثه می‌آیند اما تا به‌خود می‌آیند آبستن این موجودات فضایی می‌شوند.

اما واکنش ویرانگرها در قبال این پدیده و کشتار همه سرنشینان سفینه فضایی چیست؟ از پدر و پسر شکارچی Chest-burster‌‌هایی متولد می‌شوند اما این بیگانه‌های سرگردان بازهم دست به‌کار می‌شوند تا با سوءاستفاده از ولگردها و بی‌خانمان‌ها بر تعداد این موجودات غریب فرازمینی بیفزاید و جایگاه خود را در زمین تثبیت کنند.

اما ویرانگر انتقام‌جو درست چند ساعت بعد از دریافت علائم خطر با سفینة جدیدی از راه می‌رسد، وظیفه او این است که نسل بیگانه‌ها را نابود کند و تمامی آثار و نشانه‌های این صحنه را از بین ببرد. او تجهیزات ضروری را از داخل سفینه بیرون می‌آورد، آن را منفجر می‌کند و با مایع آبی رنگی همة ردهای بیولوژیکی به‌جا مانده از بیگانه‌ها و قربانیانشان را پاک می‌کند.

ویرانگر در فاضلاب شهر که در نزدیکی جنگل است مستقر  می‌شود. بیگانه‌های زیادی که در کمین اویند ناغافل به او حمله می‌کنند. بعد از یک درگیری کوتاه موج بیگانه‌ها از طریق کانال فاضلاب در سطح شهر پخش می‌شوند و به هر جا و هر کسی که در پیش دارند یورش می‌برند. این شبیخون غیرمنتظره که در عرض چندساعت شهر را از پا درمی‌آورد به تخریب کامل نیروگاه برق می‌انجامد و این چنین است که شهر در تاریکی فرو می‌رود.

ویرانگر از راه می‌رسد. مردم سراسیمه در هر ملجائی پناه می‌گیرند و میدان را به هیولایی می‌سپارند که شاید بتواند شهر را از چنگ بیگانه‌ها درآورد. چندنفری که موفق می‌شوند از مهلکه بگریزند سعی می‌کنند با نیروهای امداد هوایی تماس بگیرند و آنها را از تله‌ای که در آن گرفتار شده‌اند با خبر سازند، اما استقرار نیروهای کمکی با وجود حضور پرتعداد بیگانه در گوشه و کنار شهر و افتادن قدرت در دست آنها چندان معقول نیست و عملاً فرضیة غلبه آنها را در این رویارویی رد می‌کند.

تنها گزینه پیش‌رو برای نجات این افراد هلی‌کوپتر بیمارستانی است جایی که صحنه وقوع ناجوانمردانه‌ترین نبرد داستان است. بیگانه – ویرانگر با پیوند ژن Chest  bursters به جنین مادران باردار بیمارستان زندگی نسل آینده این انسان‌ها را نیز به تباهی می‌کشاند و ظرف فقط چند ساعت از آن کندو سنگری امن و قوی برای نیروهایش می‌سازد... 

درگیری ویرانگر با بیگانه‌ها و در مرحله بعد با فرزند دو رگه‌شان ادامه می‌یابد. این جنگ سخت آنها را از توجه به بازماندگان بازمی‌دارد و هلی‌کوپتر حامل آنها آنجا را ترک می‌کند. اما درست در همین لحظه یک راپتور اف 22 بمبی هسته‌ای را به جانشان می‌اندازد تا  بیگانه‌ها و ویرانگرها را در کام حلقه‌های آتش انفجارش بگیرد و نابودشان کند. هلی‌کوپتر هم در موج ضربه‌ای گرفتار می‌شود و سقوط می‌کند. آنهایی که از این تکان‌ها جان سالم به‌در می‌برند خود را در محاصره سربازان مخفی می‌یابند.

برادران اشتراوس در سکانس پایانی تماشاگر را به شرکت بزرگی در آمریکا می‌برند و با چند دیالوگ کوتاه برای خلق دنباله بعدی این سری مقدمه‌چینی می‌کنند. «اما آیا به‌راستی دنیای ما هنوز آمادگی پذیرفتن این فناوری جدید فضایی‌ها را ندارد؟» پاسخ این سؤال را قطعاً در دنباله‌های بعدی خواهید یافت.

سیر قهقرایی در سبک و کیفیت دنباله‌های فرانکشتاین‌های سینمایی چیزی دور از انتظار نیست. نقص‌های آشکار در ساختار روایی و عدم‌رعایت تمام قواعد شخصیت‌پردازی معمولاً ورسیون‌های بعدی یک فیلم را دستخوش انحطاط و زوال می‌کند. کسانی که وحشت تماشای دانشکده پلیس 7: مأموریت در مسکو را تجربه کرده‌اند قطعاً بهتر این موضوع را درک خواهند کرد.

بیگانه فرانکشتاین هم با وجود برخی کاستی‌ها اپیزودهای جذاب و قوی ریدلی اسکات و جیمز کامرون را ادامه می‌دهد، اما تفاوت فاحش نسخه‌های اولیه با دنباله‌های بعد در کیفیت و شأن و اقتدار هنری آنهاست. با هر ورسیون تازه‌ای که به این مجموعه‌ها اضافه می‌شود جدا از بهره‌گیری از جلوه‌های ویژه تصویری مدرن‌تر به لحاظ داستان‌پردازی، تفکر پشت قصه و حتی ساخت صحنه‌های مختلف کم‌ارزش‌تر می‌نماید.

مرثیه آخرین کار از این سری فیلم آنقدر بی‌روح و بی‌منطق است که می‌توان اثر آندرسن را در مقایسه با آن سزاوار اسکار دانست. فیلم برادران اشتراوس برخلاف بیگانه کامرون هیچ ترس و حتی هیجانی را به بیننده القا نمی‌کند؛ آنقدر ساده و بی‌تفکر پرداخته شده که نمی‌توان آن را در ژانر موفق بیگانه به‌حساب آورد، حتی تعدی و تجاوز بیگانه‌های آن که دغدغه اصلی سناریو به‌حساب می‌آید درست مثل سکانس هایی از فیلم‌های جنایی تصویر شده و هیچ نشانی از فیلم‌های ترسناک و حتی اکشن ندارد.

گرگ و کالین اشتراوس که همواره از طرفداران پروپا قرص این مجموعه بوده‌اند تصویر مقابله دیگری از این موجودات فضایی را به‌عنوان اولین کار بلند سینمایی‌شان انتخاب کرده‌اند.

بدیهی است که هم بیگانه و هم ویران‌گر در اصل آثاری هستند که خود را در هیأت ژانر علمی-تخیلی به دنیای سینما معرفی کردند. اما با توجه به صحنه‌های ناخوشایند و کشت و کشتار در مرثیه بیشتر می‌توان آن را دنباله‌ای برای جمعه سیزدهم دانست که شخصیت های قصه‌اش را از داستان اصلی دان اوبانن وام گرفته است.

سکانس زننده و منزجرکننده‌ای که در بخش زایمان بیمارستان روی می‌دهد اوج افت کیفی هردو فرانکشتاین تا به امروز است. به جز نگاه اجمالی و مستأصل‌کننده به دنیای ویرانگرها و درگیری این دو گروه فضایی در فاضلاب همه موجودات بدون تغییر مانده‌اند، نه به اندازه کاراکترهای آندرسن و ژان‌پی‌یر ژونه،  بلکه حتی به اندازه شخصیت‌های فیلم‌های دهه 70 هم روی آنها کار نشده است.

این فیلم در واقع یک مرثیه سوزناک است؛ مرثیه‌ای برای دو هیولای سینمایی که زمانی بر پرده نقره‌ای می‌غریدند و می‌تاختند و تماشاگر را تسخیر وحشت حضورشان می‌ساختند.

اما اکنون زیر ساطور شین سالمرنو یال و کوپال‌شان را از دست داده‌اند و مطیع و سر به‌راه خود را به جریان داستانی سپرده‌اند که سال‌ها پیش برایشان تعریف کرده‌اند. برادران اشتراوس هم آنها را رام کرده و زیر بار کلیشه‌های ژانر مدفونشان ساخته‌اند.

جولیدون منتقد ورایتی فیلم درباره این فیلم می‌نویسد: بیگانه علیه ویرانگر: مرثیه، دومین نمایش درگیری موجودات فضایی آشنای سینمادوستان در حصار زمین است؛ فیلمی سرشار از هیجانات تهی، سطحی و خسته‌کننده. تنها نکته درخور تحسین آن این است که مخاطب را در جو و حالت خاصی قرار نمی‌دهد.

 آندرسن تماشاگر شیفته این مجموعه‌های ماندگار را به نظاره نبرد دو گروهی می‌نشاند که مدت زیادی را در انتظار چنین لحظه‌ای بوده‌اند؛ طرحی که پیش از این تنها در کتاب‌های کمیک و بازی‌های ویدئویی از آن استفاده شده بود.

این فیلم درجه R با مخاطبینی بهتر ارتباط برقرار می‌کند که با نسخه‌های پیشین هردو فرانکشتاین آشنایی دارند. فیلمنامه‌نویس این طرح شین سالمرنو درست زمانی این داستان و شخصیت‌ها را احیا کرد که بعد از شکست نسخه سال 2004 کاملاً به دست فراموشی سپرده شده بود. یکی دیگر از نقاط قوت فیلم این است که رویدادهای مرثیه با منطق خاصی پیش می‌روند، حتی زمانی که در صحنه‌های اکشن و ترسناک درجا می‌زند، مثل سکانس چندش‌آوری که در بخش زایمان بیمارستان گرفته شده است.

گهگاه اتفاق می‌افتد که سینماگران جسارت به خرج می‌دهند، با سنت‌های عرف در ژانرهای مختلف درمی‌افتند و قوانین و قواعد بازی‌هایش را می‌شکنند؛ حتی خود تصمیم می‌گیرند که کدام کاراکتر باید زندگی کند و قصه را ادامه دهد و زمان بازی کدام شخصیت سرآمده و دیگر باید از صحنه خارج شود!

کالین و گرگ استراوس هم سعی کرده‌اند با سنت‌شکنی فیلمی جذاب و متفاوت با نسخه‌های قبلی بسازند اما حاصل کارشان برای آنهایی که آشنایی لازم را با منظر‌های پشت پرده و ویژگی‌های نهان اسطورگان بیگانه ندارند فاقد جذابیت است. در این فیلم هنرپیشگان کار چندانی ندارند. فقط دیالوگ‌هایشان را می‌گویند و تا فیلمنامه از آنها نخواهد با هم درگیر نمی‌شوند.

تمام رفتار و سکناتشان را فیلمنامه تعریف می‌کند و هیچ زحمتی برای جذاب‌تر شدن کاراکترهایشان به‌خود نمی‌دهند. پرداخت تصویری فیلم هم به‌گونه‌ای است که بیشتر به سرگشتگی و سردرگمی می‌انجامد تا اینکه بتواند هیجانی را روی پرده خلق کند.

ورایتی فیلم-  26 ژانویه 2008، منبع: همشهری آنلاین

پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387
کشتی ارواح

 

آخرین فیلم وحشتی که دو سه هفته پیش دیدم Ghost Ship (کشتی ارواح) نام داشت.  فیلم محصول سال ۲۰۰۲ به کارگردانی استیو بک بود. بازیگر نقش اول (کاپیتان شون مورفی) گابریل بیرن بود که یکی از بازیگران مورد علاقه منه و قبلا ازش فیلم وحشت خوش ساخت پایان روزها با بازی آرنولد شوارتزنگر رو دیده بودم. تاثیر این فیلم چنان بود که مجبورم کرد بگردم یه مشت فیلم مشابه این فیلم رو پیدا کنم و ببینم. یکی از فیلم هائی که پیدا کردم اپیزود سیزدهم از فصل ششم سریال X-Files (پرونده های مجهول) بود. متاسفانه زبان فیلم غیرانگلیسیه و دنبال یه نسخه دیگش دارم میگردم. سریالی که نام بردم یکی از جمله فیوورایتهای منه و بازیگری محبوبی بنام دیوید داچوونی داره.

موضوع فیلم از این قراره که یه بابایی به اسم جک فریمن یه تیم اکتشاف به سرپرستی کاپیتان مورفی رو استخدام میکنه تا تو دریا رد یه کشتی رو جناب فریمن هنگام خلبانی از تو هواپیما دیده بگیرن. بعدا معلوم میشه این کشتی حدود ۴۰ سال پیش ناپدید شده و در خودش صندوقچه هایی از شمش طلا را پنهان کرده. ضمنا اول فیلم هم می بینیم که سرنشینان کشتی در یه بزم شبانه توسط آزاد شدن یه سیم بکسل به طرز منحصر بفردی همگی دو نیمه میشن. واقعا صحنه عجیب و دیدنیه. داستان به زیبائی ارواح مردگان رو به بحث طلاها ربط میده و نهایتا معلوم میشه آدم بده فیلم کسی نیست جز همون جناب فریمن.

دیدن این فیلم رو به همه کسائیکه دنبال یه مقدار تفاوت در فیلمهای وحشت هستن توصیه می کنم.