آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386
فصل شکار/هتل شیطان

پیش درآمد:
وبلاگ موج نو به نویسندگی آقای امیر عزتی یکی از قویترین و پرمحتوی ترین وبلاگهای نقد سینمائی است. من اخیرا متوجه شدم که ایشان ساکن ایران نیستند و به همین دلیل امکان دستیابی گسترده با منابع فیلم را دارند. مطلب حاضر در گونه سینمای وحشت از وبلاگ ایشان عاریه گرفته شده است. با اجازه از آقای امیر عزتی.

فصل شکار/هتل شیطان Fritt vilt

کارگردان: روآر اوتاگ. فیلمنامه: توماس مولداشتاد، روآر اوتاگ بر اساس داستانی از مارتین سوندلند و ایده ای از یان ایریک لانگون و مانگه لونگنر. موسیقی: ماگنوس بیته. مدیر فیلمبرداری: دانیل ولدهایم. تدوین: یان اندره مورک. بازیگران: اینگرید بولسو بردال[یانیک]، رولف کریستین لارسن[مورتن توبیاس]، توماس الف لارسن[ایریک]، اندره مارتین میداشتایگن[میکاییل]، ویکتوریا وینگه[اینگون]، رونه ملبای[کوهنورد]، تونی لونده[مور]، هالوارد هولمان[پدر]. ٩٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ نروژ. نام دیگر: Cold Prey. نامزد جایزه بهترین بازیگر زن/اینگرید بولسو بردال و بهترین فیلم از جشنواره آماندا.

شش جوان-یانیک، مورتن، توبیاس، ایریک، میکائیل و اینگون- برای اسکی کردن به طرف منطقه ای که کوه یوتنهایم در آن قرار دارد، به راه می افتند. منطقه ای که هیچ نشانه ای از زندگی انسان ها در آن به چشم نمی خورد و تماس گرفتن با موبایل نیز از آنجا غیر ممکن است. تنها بنایی که در این منطقه وجود دارد، هتلی کوهستانی می باشد که در دهه ١٩٧٠ بعد از ناپدید شدن پسر پسر مدیر هتل تعطیل شده است. جوان ها که در جست و جوی سرپناهی اجباراً در این ساختمان متروک پناه گرفته اند در طبقه اول آن اتاقی شبیه زندان کشف می کنند. آنها خیلی زود می فهمند که تنها نیستند و تعطیلاتی که قرار بود با ورزش سپری شود به کابوس بدل می شود. چون مشهورترین قاتل سریالی نروژ در این هتل اقامت دارد و به زودی بازی موش و گربه خطرناکی میان آنها آغاز می شود.

چرا باید دید؟

سینمای نروژ و طبعاً روآر اوتاگ می تواند برای خیلی از سینما دوستان ایرانی ناشناخته باشد. دردسر واقعی زمانی شروع می شود که بفهمید اوتاگ سه چهار فیلم بیشتر نساخته و سابقه فیلمسازی اش نیز به ویدیوکلیپ سازی برمی گردد. دوری از وطن و زندگی در جهان آزاد هیچ نداشته باشد، لااقل محدودیت های دسترسی به فیلم های خارج از جریان اصلی سینمای آمریکا و اروپا را از میان می برد[این تنها شانسی است که دربدری اجباری برای من به ارمغان آورده!!!].به هر حال اقامت در اسکاندیناوی باعث شد تا چشممان به جمال اولین فیلم بلند جناب ایشان [بعد از کلی فیلم کوتاه اسم و رسم دار مثل یک مشت کباب، قاتل تبر به دست و The Martin Administration] منور شود، که بی تعارف موجب پشیمانی نشد. دلیلش را عرض می کنم:

همه کم و بیش می دانیم که در اسکاندیناوی و مخصوصاً نروژ فیلم ساخته می شود، اما شنیدن نام محصولات محبوب مردم این کشور یا یافته شدن آنها در بساط صاحبان سالن های نمایش و حتی ویدیو کلوپ های همین کشورها هم کاری بی نهایت سخت است. پس تا اینجا همین فیلم را به عنوان بهترین نمونه سینمای عامه پسند نروژ از من قبول کنید. پیرنگ داستانی فیلم-هتلی متروک و محصور در میان برف ها- به خودی خود یادآور Shining استنلی کوبریک است. ارجاعاتی مثل اتاق شماره ٢٣٧ نیز نشان از ارادت سازنده اش به این قصه استیون کینگ و فیلم کوبریک دارد. اما شباهت ها به همین جا ختم می شود. در عوض تا دل تان بخواهد همه کلیشه های ژانر ترسناک [مخصوصاً دهه ١٩٨٠ آن] را در فیلم می توانید پیدا کنید. که البته به گونه ای منطقی و فارغ از ستایش یا هجو آن در دل روایت واقع گرای فیلم جا گرفته اند. کلیشه ها سهمی عمده در پیشبرد قصه فیلم دارد، اما این مهارت اوتاگ در تعادل بخشیدن و چیدن حوادث در امتداد فیلم است که به آن قدرت می دهد. این اتفاق و کشیده شدن اوتاگ به سوی ژانر ترسناک[تحت تاثیر فیلم های سام رایمی و پیتر جکسون] در اولین فیلمی که در کلاس هشتم به نام قاتل تبر به دست ساخته بود و زاده شدنش در زادگاه موسیقی Black Metal چیزی غیر طبیعی نیست. کافی است مثل بنده به نزدیکی قطب پرتاب بشوید تا بفهمید زندگی در زمستان تاریک و طولانی و پر برف چه مزه ای دارد و چقدر می تواند ترسناک باشد.

از اینها که بگذریم فصل شکار/هتل شیطان به معنی واقعی کلمه فیلمی پر از تعلیق است که تماشاگر را به تماشای دوباره خود دعوت می کند. اتفاقی که برای بسیاری از خوش ساخت ترین محصولات تجاری امروز نیز نمی افتد. به قول اسپیلبرگ: فیلم های امروز حکم غذایی را پیدا کرده اند که یک بار می شود آن را خورد!

از طرف دیگر ساخته شدن فصل شکار/هتل شیطان در کشوری که به دلیل نبود حمایت دولت از فیلم های تجاری و پرداخت وام های مناسب، سالانه بیش از ١٠ فیلم نمی توانست تولید کند اتفاقی بس مهم است. دولت نروژ در یکی دو سال اخیر به شرط تامین ٥٠ درصد بودجه فیلم از سوی تهیه کنندگان غیر دولتی؛ شرایطی برای در اختیار گذاشتن ٥٠ درصد باقیمانده آن برای فیلمسازان فراهم کرده است. اگر این وضعیت پیش نیامده بود، یقیناً تولید این فیلم نیز به حقیقت نمی پیوست. اتفاقی که سرآغاز نضج گیری مجدد سینمای بدنه نروژ نیز می تواند باشد و رونقی به بازارشان بدهد. نام روآر اوتاگ را به خاطر بسپارید و سعی کنید کارنامه اش را دنبال کنید. چون بعدها از او به عنوان بانی این حرکت و یکی از احیا گران سینمای نروژ نام برده خواهد شد!


جمعه 26 مرداد ماه سال 1386
پارسا سه ماهه شد!

 

پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
استیگماتا

نام فیلم: استیگماتا

محصول: آمریکا سال ۱۹۹۹، ۱۰۳ دقیقه

کارگردان: روپرت وینرایت

فیلمنامه از: تام لازاروس

بازیگران: پاتریشیا آرکوئت (کابوس خیابان الم ۳: رزمجویان رویا)، گابریل بیرن (کشتی ارواح)، جاناتان پرایس،

سرتیتر فیلم: پیام آور بایستی خاموش گردد.

 

                                        Stigmata

 

فیلم را پیش از آنکه بتوان در ژانر مذهبی و معنوی طبقه بندی کرد میتوان در دسته فیلمهای ترسناک جای داد . جلوه های ویزه ی صوتی و تصویری ، خوب از کار درآمده اند و تقریبا در تمام فیلم کاملا تاثیر گذار و تکان دهنده اند . استفاده هوشمندانه و به موقع از افکت های صوتی تاثیر گذاری صحنه ها را چندین برابر کرده است . بازی بازیگران بسیار خوب است و به خوبی با فضای فیلم همخوانی دارد . اما شاید نقطه ضعف اصلی فیلم ، فیلمنامه ی آن است . نبود منطق و استدلال در جریان وقوع حوادث کاملا مشهود است . حتی در بسیاری از موارد نویسنده به ساده ترین ترفندها دست میزند تا فقط به هدف مورد نظر دست یابد ؛ گویی شیوه ی رسیدن به این هدف چندان اهمیتی برای گروه سازنده نداشته است . به عنوان مثال میتوان به یکی از همان سکانس های ابتدایی فیلم یعنی آنجا که کودکی ، تسبیح و صلیب متصل به آن را از روی جنازه ی کشیش که برای انجام مراسم تدفین در تابوتی روباز آرمیده است ، میدزدد و به سادگی هرچه تمامتر و جلوی چشم همه ی حاضران از آنجا میگریزد ؛ بدون آنکه کسی کوچکترین عکس العملی از خود نشان دهد . جالبتر اینکه پسر بچه موفق میشود بدون معطلی و در عرض چند ثانیه این تسبیح و صلیب را به زن گردشگری در خارج کلیسا بفروشد . زن گردشگر هم بلافاصله ( انگار که ماموریتی دارد ) این شیء عجیب و غریب را به عنوان هدیه و سوغات برای دخترش در آمریکا ، که همان شخصیت اصلی فیلم باشد ، میفرستد ( به همه ی این حوادث بی دلیل که قصد دارند ما را با سرعت هرچه تمامتربه مقصد برسانند دقت کنید ) . از اینجاست که روح کشیش مرده از طرفی و شیطان از طرف دیگر به سراغ دختر می آیند ؛ آنهم فقط از طریق یک تسبیح که دختر به محض مشاهده اش آن را به گوشه ای انداخته است . از این دست رویدادهای بی دلیل و منطق در فیلم به وفور مشاهده میشود . ضعف دیگر فیلمنامه در پرداخت و بازی با شخصیت ها و هدایت آنهاست . چرا و به چه دلیل دختری که هیچ بویی از معنویت و مذهب نبرده و شاید هیچگاه حتی نامی از مسیح برزبان نیاورده است در پایان به چنین مقام معنوی نائل میشود ؟ در واقع مسئله ی اصلی اینجاست که نه تنها خود دختر این جریان را انتخاب نکرده و اختیاری هم در روی دادن آن ندارد بلکه حتی تا پایان از این جریانات کاملا ناراضی است و گویی هرلحظه در انتظار فرصتی است تا هرچه بد و بیراه است نثار مسیح و مسیحیت کند . البته شاید توجیه نویسنده این است که همان شکنجه های ناخواسته خود وسیله ای برای تطهیر دختر از گناهان است .

در مورد شخصیت کشیش مهربان و ماجراجوی فیلم هم تردیدهای زیادی وجود دارد . چرا این کشیش از همان ابتدا به دنبال مسائل ماورایی است و رنج و هزینه ی این همه سفر را به دوش میکشد تا از واقعیتی که خودش هم نمیداند چیست سردرآورد ؟ اصلا معلوم نیست که چرا این کشیش به کلیسا و واتیکان تردید دارد و این تردید از کجا آغاز شده است ؟ حتی مشخص نیست چرا به دختر علاقمند میشود ؟

به هر حال دیدن استیگماتا با همه ی اندیشه ها و اهداف صهیونیستی که در آن پنهان است میتواند تجربه ی جذابی باشد .

 

چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386
موفق و پربیننده

«نگهبان شب 2» که با نام «نگهبان روز» هم اکران عمومی شده است ، مثل قسمت اول این اکشن فانتزی علمی - تخیلی و ترسناک نام تیمور بکمامنتوف را به عنوان کارگردان بر خود دارد.
فیلم در نمایش عمومی اش در روسیه با موفقیت مالی خوبی روبه رو شد و به زودی در کشورهای مختلف جهان اکران عمومی خواهد شد. کنستانتین خابنسکی ، ماریا پوروشینا، ولادیمیر منشوف ، گالینا تونینا و ویکتور ورژبیستکی نقشهای اصلی فیلم را بازی کرده اند. قصه فیلم کمی پس از پایان قصه قسمت اول رخ می دهد. آنتون کاراکتر اصلی ماجراها (با بازی خابنسکی) همچنان در حال مبارزه با نیروهای شر و تاریکی است.
در همین زمان ، او به سختی در تلاش است تا پسرش را پیدا کرده و جان او را از حمله نیروهای تاریکی نجات دهد. به زودی خون آشام هایی که در جناح نیروهای تاریکی قرار دارند به شکلی مرموز به قتل می رسند. برای آنتون پاپوش دوخته می شود و انگشت اتهام به سوی او نشانه رفته و گفته می شود وی قاتل این خون آشام هاست.
در چنین اوضاع و احوالی ، آنتون باید تمام کارهای خود را کنار گذاشته و ضمن اثبات بی گناهی خود، از دست «نگهبان روز» فرار کند. «نگهبان روز» در جستجوی آنتون است تا خون او را بریزد. در همین ایام است که دستگاهی خلق می شود که می تواند زندگی عادی را در مسکو به جریان بیندازد. اما مشکلات متعددی که برای قهرمانان مثبت قصه به وجود آمده ، ماجراها را به سمت و مسیری پیش بینی نشده می برد.
به اعتقاد بسیاری از تماشاگران روسی ، فیلم یک شاهکار تماشایی و سرگرم کننده کامل است. بازیها، فیلمنامه ، جلوه های ویژه و فیلمبرداری آن عالی است. کنستانتین خابنسکی چهره مطرح سینمای معاصر روسیه ، گل سرسبد قصه فیلم است و مثل همیشه یک بازی نرم و روان ارائه می کند. شاید تماشاگران غیرروسی آشنایی زیادی با او نداشته باشند، ولی خود روسها او را خیلی دوست دارند. دو سکانس افتتاحیه و اختتامیه فیلم بشدت مورد توجه و پسند تماشاگران قرار گرفته است.
آنها هر دو سکانس را بانمک ، سرگرم کننده و غافلگیرکننده ارزیابی کرده اند. در دل قصه جذاب و سرگرم کننده فیلم ، پیامهای اخلاقی خوبی وجود دارد که هیچ یک خودشان را به قصه و تماشاچی تحمیل نمی کنند. با این حال ، مرگ یکی از کاراکترهای اصلی و محبوب قصه ، تا حد زیادی باعث آزردگی خاطر تماشاگران شد. به راحتی می توان «نگهبان شب 2» را یکی از بهترین فیلمهای سال سینمای روسیه دانست. با تماشای این فیلم ، تماشاگران غیرروسی هم به این باور می رسند که فیلمهای روسی عالی و بزرگ هستند.
ذکر این نکته بد نیست که «نگهبان شب 2» اولین محصول روسی پس از فروپاشی اتحاد شوروی است که بیش از 30میلیون دلار در گیشه نمایش فروش کرد.