<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[سینمای وحشت]]></title>
		<link>http://www.horrormania.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[روزنه ای بر سینمای وحشت]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[Colic: Asian Horror]]></title>
					<link>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/07/21/post-220/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="http://www.horrorblood.com/COLIC-POSTER1.jpg" align="baseline" border="0" /></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 10:20:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.horrormania.blogsky.com/Comments.bs?PostID=220</comments>
          <guid>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/07/21/post-220/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تصویرهایی پر ‌از ارجاع]]></title>
					<link>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/07/03/post-208/</link>
					<description><![CDATA[</td><//td><td valign="top" width="100"></td>&nbsp;</td><//td> <br />نوشتن درمورد سریال گمشدگان با توجه به ارجاعات این سریال به ادبیات، فلسفه،&nbsp;&nbsp;سینما،&nbsp;&nbsp;تاریخ معاصر جهان و.... چندان کار ساده‌ای نیست وزمانی که فضای محدودی برای نوشتن در اختیارتان قرار می‌گیرد این دشواری صد چندان می‌شود. <div class="NewsBody" id="NewsBody"><p>انتخاب سوژه برای نگارش یک مطلب واحد در مورد آنچه در این سریال گذشته خود زمانی جداگانه را طلب می‌کردوبا توجه به تعجیلی که همواره در کار روزنامه‌نگاری وجوددارد،&nbsp;&nbsp; در نهایت تصمیم بر این شد که برخی از ارجاعات فرهنگی و تاریخی اپیزودهای مختلف فصل اخیر این سریال را در مطلب حاضرمرور کنیم هر چند که این مرورهم با توجه به گستردگی موضوع، اجمالی خواهد بود. علاقه‌مندان این سریال که این روزها نسخه دی‌وی‌دی آن مشتریان زیادی در شهر پیدا کرده می‌توانند مطالبی درباره آن را در صفحه‌های 8 و9 همشهری عصر&nbsp; امروز&nbsp; بخوانند. </p><p><font color="#deb887">گذری به آینده</font> </p><p>یکی از اپیزودهای فصل چهارم&nbsp;(شکل پدیده‌هایی که در آینده می‌آیند)&nbsp; نام دارد که اشاره مستقیم به‌عنوان کتابی از هربرت جورج ولز نویسنده آثار تخیلی در قرن گذشته است در کتاب ولز با وقایعی مواجه می‌شویم که از دید فرد سومی که در این قضایا دخالت مستقیم نداشته است،&nbsp; شرح داده شده‌اند. نگاه ولزبه آینده همیشه منفی بوده ودر این کتاب از قول یک دیپلمات در سال 2016 پیش‌بینی شده که در آینده‌ای نزدیک زیردریایی‌ها مسلح به موشک‌هایی خواهند بود که می‌توانند باعث کشتارجمعی در جهان شوند. </p><p><font color="#deb887">جزیره و مظلومیت مردم حلبچه</font> </p><p>&nbsp;در این سریال شخصیتی به نام سعید را داریم که بخش عمده زندگی خود را در عراق و تحت حاکمیت صدام گذرانده است. در فصل اول شاهد هستیم که وی در زمان زندگی در عراق در گارد ریاست‌جمهوری عراق مشغول به خدمت بوده و اقدام به شرکت در سرکوب قیام‌های مردمی در شهرهای جنوبی این کشور و در برخی از موارد شکنجه شورشیان می‌کرده است.او در ادامه این سریال (در فصل چهارم )پس از خروج از جزیره بار دیگر تصمیم می‌گیرد تا به مزدوری بپردازد و این بار در خدمت بن قرار می‌گیرد که رهبری دیگران را در جزیره برعهده داشته. نکته قابل توجه در این میان اشاره به کشتار ساکنان قبلی جزیره توسط بن با سلاح شیمیایی در فصل سوم سریال است و زمانی که در فصل بعد با موضوع مزدوری سعید مواجه می‌شویم،&nbsp; به شباهت اقدام بن با کشتار مردم بی‌دفاع شهر حلبچه بابمب‌های شیمیایی توسط صدام حسین در پایان جنگ هشت ساله ایران و عراق پی می‌بریم.</p><p><font color="#deb887">عراق،&nbsp;جولانگاه تروریست‌ها&nbsp;و ارتش‌های خصوصی</font> </p><p>&nbsp;اشاره سریال به مسائل سیاسی تنها محدود به دوره حکومت صدام حسین نیست.بلکه پس زمینه یکی از اپیزودهای فصل چهارم کاملا به جنگ آمریکا و عراق در سال 2003 و حضور نیروهای اشغالگر در این کشور برمی گردد تا اگر این سریال به پیامدهای این جنگ نمی‌پردازد به نوعی با اشاره به عواقب آن تلاش می‌کند تا با مسائل روز جهان سیاست همگام باشد.در این اپیزود شاهد هستیم که بن در سال 2005برای تسویه حساب با یکی از مزدوران چارلز ویدمور –دشمن اصلی او در داستان – به شهر تکریت (محل تولد صدام‌حسین ) آمده است و پس از اینکه موفق می‌شود تا این تروریست را که اتفاقا تاهفته گذشته در شهر لس انجلس آمریکا بوده را به قتل برساند،&nbsp; بار دیگر با سعیدروبه‌رو می‌شودو او را به خدمت در می‌آورد.&nbsp;</p><p>این داستان فرعی به روشنی اشاره به شرایط ناامن عراق پس از حضور نیروهای آمریکایی در این کشور دارد و تاکید می‌کند که شهر‌های عراق در این روزها به میدانی برای تسویه حساب گروه‌های شبه نظامی منطقه تبدیل شده است، آن هم در جایی که نیروهای آمریکایی حضور چشمگیری دارند و مدعی تامین امنیت مردم این کشور هستند.اما در جایی دیگر از این اپیزود شاهدیم که بن کیمی-&nbsp; مزدوری&nbsp; که از سوی ویدمور برای دستگیری اش به جزیره اعزام شده - را به ما معرفی می‌کند. در آنجا ما می‌شنویم که وی در سال‌های 1996 تا 2001 در خدمت نیروی دریایی آمریکا بوده است و پس از آن به‌عنوان یکی از مزدوران تحت استخدام ارتش خصوصی به اوگاندا اعزام شده است.مامی دانیم ارتش‌های خصوصی در عراق پس از جنگ نقش پررنگی داشته‌اند که یکی از مشهورترین آنها شرکت بلک واتر است.</p><p>این سربازان هرگز از قوانین بین‌المللی تبعیت نمی‌کنند و همانطور که در خبرها شنیدیم سربازان شرکت بلک واتر نیز با به رگبار بستن مردم بی‌گناه عراق این موضوع را به اثبات رساندند و هم‌اکنون این رویکرد یکی از مشکلات اصلی پنتاگون و دولت عراق است.اما تمام ماجرا این نیست.</p><p>شرکتی که شخصیت کیمی در این سریال در اوگاندا برای آن خدمت می‌کرده در دنیای واقعی شرکت کانادایی هریتیج اویل‌اند گس است که توسط تونی باکینگهام- مدیر یک شرکت معظم صنعتی– اداره می‌شود (همچون چارلز ویدمور در سریال) این شرکت در دهه 1990 در چند درگیری اصلی در قاره آفریقا دخالت داشت که از آن جمله می‌توان به سرنگونی رئیس‌جمهور سیرالئون در سال 1998 و کودتا در کشور لیبریا در سال 1997 اشاره کرد اما این شرکت پس از تغییر و تحولاتی در سال 2004 تحت عنوان سرویس های دفاعی اجیس با پنتاگون قرار داد سه ساله بست تا در کنار شرکت بلک واتر مهم‌ترین ارتش خصوصی فعال در عراق باشد.</p><p>صحنه به گلوله بسته شدن همراهان جان لاک در اقامتگاه دیگران توسط کیمی و دوستانش در همین اپیزود در واقع برداشت تلویزیونی از یک فیلم کوتاه واقعی از به رگبار بسته شدن مردم عراق توسط نیروهای شرکت اجیس در عراق است که همراه با موسیقی الویس پریسلی توسط یکی از کارکنان شرکت در اینترنت بارگذاری شد و پس از اینکه توجه رسانه‌ها به آن جلب شد و محکومیت جهانی را به‌دنبال داشت،&nbsp;&nbsp; سایت این شرکت بلافاصله از سوی پنتاگون بسته شد و مقامات شرکت اجیس و پنتاگون تحقیقاتی را در این مورد آغاز کردند که نتیجه آن هرگز برای عموم فاش نشد.</p><p><font color="#deb887">جک و جک تورنس</font> </p><p>&nbsp;در اپیزود اول فصل چهارم شاهد این هستیم که نائومی قطره‌های خون بر زمین ریخته شده را تعقیب می‌کند.این سکانس کاملا مشابه اتفاقی است که در پایان فیلم «درخشش» از استنلی کوبریک (بر اساس کتابی از استیون کینگ )شاهدش هستیم در فیلم شخصیت دنی تورنس برای گمراه کردن پدر مجنون خود، زمانی که متوجه می‌شود جای پای او بر روی برف‌ها مانده است بر روی همان جاپاهای قبلی گام برمی‌دارد و در محلی پنهان می‌شود.</p><p>زمانی که پدر او برای پیدا کردنش داخل ماز می‌شود مسیری را انتخاب کرده و در نهایت در داخل ماز گم می‌شود –همان‌گونه که جک در این فصل در جزیره گم شده است –اما مادر دنی پس از اینکه دنی از مخفیگاهش خارج می‌شود او را می‌یابد –همان‌طور که نائومی موفق به یافتن کیت می‌شود&nbsp; - هر چند که این تنها باری نیست که 6 بازمانده پرواز 815 (oceanic 6) چیزی را از عموم مردم پنهان می‌کنندو در عین حال این تنها اشاره نویسندگان سریال به فیلم کلاسیک کوبریک نیست.</p><p><font color="#deb887">ورود مجدد به نارنیا</font></p><p>&nbsp;نام یکی از شخصیت‌های تازه فصل چهارم،&nbsp;«شارلوت استپلز لوییس» است و به شکل آشکاری به نام سی اس لوییس نویسنده انگلیسی اشاره دارد که فیلم دوم بر اساس سه گانه نارنیا از او –شاهزاده کاسپین – اکنون بر روی پرده سینماهای جهان است. در کتاب دوم لوییس، بچه‌های قهرمان داستان از طریق جزیره‌ای به نارنیا باز می‌گردند ولی در زمان بازگشت آنها به داخل آب می‌افتند(سقوط شارلوت در آب به هنگام پریدن از هلیکوپتر )نکته مهم متفاوت بودن زمان در نارنیا با دنیای خارج است و ما در جریان این فصل به موضوع تفاوت زمان در جزیره گمشدگان بیش از پیش پی می‌بریم.</p><p>نکته مهم حضور دی جی دان در بین عوامل این اپیزود است که جزو تهیه‌کنندگان 2 فیلم ساخته شده براساس داستان‌های لوییس و همچنین تهیه‌کننده مستندی به نام سی اس لوییس؛ رویا بین بوده است.در عین حال شارلوت نام یکی از 4قهرمان کمیک «چهار شگفت‌انگیز» است که توانایی ایجاد سپرهای نامرئی را در این سری کمیک‌های مشهور دارد و در همین اپیزود شاهد هستیم که شالوت با جلیقه ضد گلوله از هلیکوپتر به پایین می‌پرد و در ادامه در حالی‌که ساکنان جزیره-وهمین‌طور بینندگان - از وجود این جلیقه بی‌خبر هستندو به نوعی برای آنها نامرئی است گلوله بن نمی‌تواند باعث مرگ او شود. </p><p><font color="#deb887">مرید تزار</font> </p><p>&nbsp;در این سریال در موارد متعددی به نام فئودور داستایوسکی و کتاب‌های او اشاره شده است و در جایی شاهد هستیم که بن –رهبر دیگران – در دوران حبس در داخل پایگاه قو مشغول خواندن کتاب برادران کارامازوف است که از کتاب‌های مورد علاقه‌اش محسوب نمی‌شود. در فصل چهارم در یکی از اپیزودها می‌بینیم که مایکل در داخل کشتی ویدمور در نهایت تصمیم به انفجار بمبی می‌گیرد که از سوی بن در اختیارش قرار داده است اما متوجه می‌شود که این بمب ساختگی است و عمل نمی‌کند.این بمب نمادین می‌تواند به اعدام نمادین داستایوسکی در سال 1849 مرتبط باشد.</p><p>داستایوسکی یکی از اعضای اصلی حلقه پتراشوسکی بود که حامی سوسیالیسم و مبارزه علیه حکومت تزار بودند.یکی دیگر از اعضای این حلقه میخاییل باکنین بود که نام میخاییل–شخصیت دیگر سریال- از نام او گرفته شده است.اما پس از انقلاب 1848 تزار نیکولاس اقدام به حذف تهدیدهای سیاسی کرد و دستور به اعدام اعضای مجرمان پس از دستگیری داد اما پس از مدتی این مجازات را به تبعید به سیبری تخفیف داد.با این وجود اعضای حلقه به شکل نمادین اعدام شدند که یکی از آنها از شوک حاصله از این اعدام درگذشت و خود داستایوسکی نیز با رد عقاید انقلابی اش پس از این اتفاق، فردی ماتریالیست شد و همچون مایکل که در ادامه این اپیزود به طرفداری کامل از بن پرداخت،&nbsp; بدل به یکی از حامیان اصلی تزار شد و از دستورات او تبعیت می‌کرد.</p><p>منبع: همشهری آنلاین</p></div>]]></description>
					<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 19:58:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.horrormania.blogsky.com/Comments.bs?PostID=208</comments>
          <guid>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/07/03/post-208/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[رویاها و تصورات در جزیره عجایب]]></title>
					<link>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/06/20/post-207/</link>
					<description><![CDATA[&nbsp; <br />یکی از شاخصه‌های مهم سریال «گمشدگان» را می‌توان همراهی رویاها و تصورات شخصیت‌ها دانست.
<div id="NewsBody" class="NewsBody">
<p>رویاها در این سریال حجم چندانی را به‌خود اختصاص نمی‌دهند، اما بسیار کلیدی هستند و گذشته از فحوا و کارکردشان در معرفی شخصیت‌ها، به لحاظ بصری نیز بسیار چشم‌گیرند و بسیار با منطق‌رؤیا هم‌خوانی دارند. در این میان رویاهایی که شخصیت‌ها در خواب و زمانی که ضمیر ناخودآگاهشان هوشیار است، می‌بینند، چندان نیست. در حقیقت این تصورها هستند که در سریال بیشتر به چشم می‌آیند. تصورات مواردی‌اند که شخصیت‌ها در بیداری می‌بینند که البته ممکن است در واقعیت دیده نشوند. نکته‌ دیگر آنکه رویاها و تصورات شخصیت‌ها را نباید خلط کرد. تمام رویاهایی که شخصیت‌ها می‌بینند به نوعی گوشه‌ای از آینده را در خود دارند و تصورات به نوعی جمعی هستند.</p>
<p>شانون و سعید با هم والت را می‌بینند، سایر و کیت با هم اسب سیاه را می‌بینند و چه بسا لاک (در اپیزود خرگوش سفید از فصل اول) نیز زمانی که به‌دنبال جک آمده بود، پدر او را دیده باشد. رویاها همگی تکه‌ای از آینده را برای شخصیت‌ها فاش می‌کنند و شخصیت‌ها آن چیزهایی را در رویایشان می‌بینند که با میل درونی‌شان هم خوانی دارد و آروزی آن را دارند؛ مثلرؤیای چارلی که ایرون را در پیانو می‌بیند، یعنی هم پیانویش را پیدا کرده که پیش از این برادرش برای تامین مخارج زن و بچه‌اش آن را فروخته بود و هم ایرون را درون ابژه‌ محبوب‌اش که تاریخ‌اش به کودکی او باز می‌گردد، جا داده، هر چند شکل ظاهری‌رؤیا نوعی کائوس (گم شدن ایرون) را نشان می‌دهد. یا کنار هم قرار گرفتن مادر و دختر مورد علاقه‌اش، دررؤیای دیگر. </p>
<p>رویای کلر از مهم‌ترین و عجیب‌ترین رویاهایی است که در فصل اول سریال دیده می‌شود که البته بخش اعظم آن گره‌گشایی می‌شود و یک مورد آن می‌ماند برای ادامه‌ سریال و این سؤال که با خارج شدن گم‌شدگان از جزیره (در انتهای فصل 3) سرنوشت ایرون که تنها کودک به دنیا آمده در جزیره پس از «پیشامد» است، چه می‌شود؟ (الکس دیگر کودکی است که در جزیره به دنیا آمده البته پیش از پیشامد).</p>
<p>رؤیای کلر از این قرار بود: کلر که حامله نیست با صدای گریه کودکی از خواب بیدار می‌شود، به‌دنبال صدا می‌رود و لاک را می‌بیند که پشت میزی نشسته، کارت‌های تارو مقابل‌اش است و آباژوری میز را روشن کرده، عجیب‌ترین بخش این‌رؤیا چشمان لاک است که هنوز هیچ تئوری مشخصی درباره‌اش وجود ندارد، یکی از چشمان لاک سیاه است و دیگری سفید (البته تقابل سفید و سیاه بارها در سریال تکرار می‌شود: مهره‌های سفید و سیاه در دستان آدم و حوا، مهره‌های تخته نرد که لاک به والت نشان می‌دهد، عینک سایر که یک دسته‌اش سفید و یک دسته‌اش سیاه است، ساعت موجود در دهلیز که عدد 108 را نشان می‌دهد سیاه و سفید است و...) لاک به کلر هشدار می‌دهد که به خاطر بی‌مسئولیتی او در قبال فرزندش، حالا همه باید بهای آن را بپردازند. </p>
<p>بعد کلر گهواره‌ای می‌بیند پر از ملحفه‌های سفید، در میان ملحفه‌های سفید یک لخته بزرگ خون است (و این گهواره درست شبیه گهواره‌ای است که اتن برای کودک کلر آماده می‌کند.) این‌رؤیا زمانی آغاز می‌شود که کلر می‌فهمد «دیگران» می‌خواهند کودک‌اش را از او بگیرند. </p>
<p>لاک که در این‌رؤیا در نقش یک پیشگو ظاهر شده، تجلی گوشه‌ای از گذشته کلر است: ریچارد مالکین، پیشگویی بود که کلر در استرالیا نزد او می‌رفت و اصرار داشت کلر کودک‌اش را خود بزرگ کند. پس از این رویا، اتن، کلر و چارلی را می‌دزد، چارلی را از درخت می‌آویزد و جک کتک مفصلی از او می‌خورد (بهایی که دیگران باید می‌پرداختند) و کلر به همان اتاقی می‌رود که گهواره در آن‌جاست با همان هواپیمای کوچک آویزان. کلر می‌گریزد و لاک او را در جنگل پیدا می‌کند و چندی بعد، در روز تولد کلر، برای ایرون گهواره‌ کوچکی درست می‌کند. اما آن لخته خون، آیا کودکی است که قرار بود کلر نزد اتن به دنیا بیاورد؟ یا اتفاقات دیگری قرار است برای ایرون بیفتد؟</p>
<p>رویای دیگررؤیای جان لاک است. رؤیایی که در آن لاک مادرش و بون را که سرتاپا خونی است می‌بیند و آنها مسیر سقوط یک هواپیما(همان هواپیمای یمی برادر مستر اکو)را به او نشان می‌دهند، بعد بون می‌گوید «ترزا از پله بالا می‌افته، ترزا از پله پایین می‌افته» سپس لاک دوباره خود را بر ویلچیر می‌بیند. لاک با کمک این‌رؤیا هواپیمای پر از هرویین را پیدا می‌کند و بر اثر حادثه‌ای نمی‌تواند بر پاهای خود بایستد، بون را به هواپیما می‌فرستد و در این ماجراجویی بون می‌میرد (همانگونه که در‌رؤیا آمده بود). این‌رؤیا تبعات دیگری را هم در پی دارد: وسوسه‌ چارلی برای رفتن سراغ هرویین‌ها و به تبع آن مستر اکو که به همراه چارلی سراغ هواپیما می‌رود، پیدا شدن جنازه‌ یمی، رودرویی اکو با «هیولا»، یافتن «علامت سؤال» و به تبع آن پیدا شدن دهلیز «پرل» و سرانجام مرگ اکو. این‌رؤیا نخستین سقوط جان لاک است و اینکه پیرمرد عاقلی که برای هر کاری راهی به ذهن‌اش می‌رسد، گاهی راه خود را به راحتی گم می‌کند.</p>
<p>بی‌شک پیچیده‌ترین و غیرمنتظره‌ترین پیام‌هایی که جزیره برای بازماندگان دارد در رویاها و تصورات گنجانده شده‌اند و می‌توان گفت لاک با این رویا، غامض‌ترین پیام جزیره را دریافت کرده است. اما خوانش این پیام توسط او خوانشی غلطی بود، چرا که قصد پیام، بالارفتن از تپه، یافتن «علامت سؤال» و در نتیجه دهلیز «پرل» بوده است (و بسیار جالب می‌شد اگر دهلیز «پرل» زودتر از دهلیز «سوان» پیدا می‌شد.) اما لاک از آن تپه تنها به هواپیمای آویزان از آن اکتفا کرد. </p>
<p>لاک به بیراهه می‌رود امارؤیای دیگریرؤیای او را کامل می‌کند و این جاست که می‌توان گفت رویاهای گم‌شدگان مکمل رویاهای هم هستند و ضمیر ناخودآگاه جمعی، آنها را به سوی تجربه‌های مشترک هدایت می‌کند. بون به داخل هواپیما می‌رود و از فرستنده‌- گیرنده آن پیام می‌فرستد، اما برای بازماندگانی در آن سوی جزیره. گم‌شدگان بخش انتهای هواپیما که سایر، جین و مایکل را به همراه دارند، راه می‌افتند تا به قهرمانان ما برسند و در لحظه نزدیکی این دو گروه (بازماندگان جلو و عقب هواپیما) «نجواها» که آنها نیز به نوعی پیام‌های جزیره هستند، به اوج خود می‌رسد، در هیچ کجا از سریال تا به این حد انفجار نجواها را نداریم. کمی بعد زمانی که مایکل، آنا لوسیا را می‌کشد، اکو همزمان با مرگ آنا، در رؤیایی او را می‌بیند (رویایی که آنا در آن آگاهانه به‌رؤیا بودنش اشاره می‌کند)؛ آنا به او می‌گوید: «به جان لاک کمک کن تا راهش را پیدا کند». </p>
<p>این‌رؤیا بهرؤیای لاک می‌پیوندد؛این تصور با تصور بعدی که تصورات جان لاک البته از زاویه دید اکو است، همراه می‌شود (در این‌رؤیا جابه‌جایی هویت‌ها را داریم، لاک از منظر اکو تصورات را دنبال می‌کند، یمی بر صندلی چرخ‌دار جان لاک نشسته و به اکو/لاک می‌گوید: جان از خواب بیدار شو) و نتیجه این تصورها منجر به یافته شدن «علامت سؤال» می‌شود که نقطه‌ پایانی است بر پیام‌های جزیره تا دهلیز «پرل» پیدا شود و به تبع آن ایمان جان لاک به فشردن دکمه‌ها برای همیشه از بین برود. پوچی فشردن دکمه‌ها در دهلیز «پرل» بر لاک آشکار می‌شود که انگار راه او وارد نکردن اعداد است. راهی که پیش از پیدا شدن دهلیز «سوآن» و اصلاً پیش آمدن مسئله اعداد، آغاز شده بود. </p>
<p>رویاهای چارلی نیز به لحاظ بصری و اجرا، فوق‌العاده‌اند. نخستینرؤیای چارلی به زمان کودکی او باز می‌گردد. صبح کریسمس است و چارلی از پله‌ها پایین می‌آید و از کنار تابلوی «غسل تعمید مسیح» وروچیو می‌گذرد و به سراغ هدایا می‌رود. تمام هدایا متعلق به لیام برادر چارلی است، اما در عوض مادر چارلی برای او یک پیانو خریده، (در یک اجرای فوق‌العاده، دو برادر کوچک با همان لباس‌ها پسرانی بزرگ می‌شوند) مادر چارلی به او می‌گوید: «چارلی تو استثنائی هستی، چارلی بنواز و ما را از اینجا بیرون ببر، بنواز و ما را نجات بده» و بعد پدر چارلی را می‌بینیم که در هال خانه‌اش که شبیه قصابی است با لباس قصاب‌ها و ساطور به دست سر عروسک‌ها را از تن‌شان جدا می‌کند. </p>
<p>این سکانس ظاهرا ادای دین تهیه‌کنندگان سریال به آلبوم «دیروز و امروز» بیتل‌ها بوده که به آلبوم قصاب نیز مشهور است. سخنان مادر چارلی در زمانی که گفته می‌شوند کاملا نامفهوم و بی‌معنی‌اند و تنها در آخرین اپیزود فصل سوم معنا می‌یابند، آن‌جا که چارلی باید یک کد را وارد کند، کدی که براساس یکی از آهنگ‌های مشهور گروه «بیچ‌بویز» نوشته شده است. چارلی می‌نوازد و همگان نجات می‌یابند که البته این‌رؤیا هم بدون حضور دزدموند عقیم می‌ماند. </p>
<p>یکی دیگر از رویاهای چارلی به ایرون و غسل تعمید او مربوط می‌شود. رؤیایی که شبیه تابلوی «غسل حضرت مسیح» وروچیو است. کلر و مادر چارلی مثل فرشتگان نشسته‌اند و هرلی در نقش یحیای قدیس تعمید دهنده ظاهر می‌شود. ناگهان کبوتری به هوا بلند می‌شود که ابتدا خیلی‌ها گمان می‌کردند کبوتر سیاه دیگری نیز همراه او پرواز می‌کند در حالی که کبوتر سیاه سایه‌ کبوتر سفید است که نشان‌می‌دهد فضای پشت کلر و مادر چارلی چیزی شبیه یک دیوار است. </p>
<p>اتفاق عجیب این سکانس که شاید خیلی‌ها متوجه آن نشدند هواپیمایی است که در پس‌زمینه حرکت و سپس سقوط می‌کند و پس از این سقوط است که سر و کله کبوتر پیدا می‌شود، گویی دود آن هواپیمای سقوط کرده است که به شکل کبوتر به پرواز در می‌آید. بی‌شک سقوط هواپیما باعث رستگاری ایرون است که اگر این اتفاق نمی‌افتاد خانواده‌ای در لس آنجلس او را به فرزند خواندگی قبول می‌کردند. ریچارد مالکین به کلر گفته بود که کودک‌اش فرزندی استثنایی است و بی‌شک او که خود بلیت هواپیما را برای کلر خریده بود از سقوط هواپیما خبر داشته و شاید با مافیایی که پشت این سقوط بود، زد و بندی داشته است. </p>
<p>در کنار اینها، ظاهر شدن والت که در چند مورد نجواگونه به شانون اخطار می‌دهد دکمه‌ها را فشار دهید و جای دیگر شانون را از آمدن آنا لوسیا و فرارسیدن مرگ‌اش آگاه می‌کند؛ در جایی دیگر در حالی که پسر بزرگی شده، به کمک لاک می‌آید و به او می‌گوید کارهایی برای انجام دارد کمی پیچیدگی به چشم می‌آید؛ آیا دیدن والت یک تصور است یا او کودکی است که می‌تواند در آن واحد در چند جا ظاهر شود، حالا چیزی نمی‌توان گفت چون هنوز چیزی از سرنوشت او نمی‌دانیم. هرچند درباره مواردی مثل دیو، دوست خیالی هرلی، که یک قسمت را کامل به‌خود اختصاص داده یارؤیای شگفت‌انگیز لاک و بون در فصل سه که در فرودگاه می‌گذرد، باید صبور بود چون برای دریافت‌شان نیاز به زمان و کلیدهای بیشتری است. </p>
<p>منبع: همشهری آنلاین</p></div>]]></description>
					<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 13:47:45 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.horrormania.blogsky.com/Comments.bs?PostID=207</comments>
          <guid>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/06/20/post-207/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پرونده های مجهول: می خواهم باور کنم]]></title>
					<link>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/06/02/post-212/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><span lang="FA" dir="rtl"><span><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">&nbsp; </font></span></span></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><img style="FLOAT: right" src="http://amirezati.persiangig.com/image/TheX-Files2.jpg" /></font></span><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><strong><span style="COLOR: red"><span><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></span></span></strong><strong><span style="COLOR: red"><br /></span></strong></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><strong><span style="COLOR: red"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">The X Files: I Want to Believe</font></span></strong></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><strong><span style="COLOR: red">کارگردان: کریس کارتر. فیلمنامه: فرانک اسپوتنیتز، کریس کارتر بر اساس سریال پرونده های مجهول. موسیقی: مارک اسنو. مدیر فیلمبرداری: بیل رو. تدوین: ریچارد ای. هریس. طراح صحنه: مارک اس. فریبورن. بازیگران: دیوید داکاونی[فاکس مالدر]، جیلیان آرمسترانگ[دانا اسکالی]، آماندا پیت[داکوتا ویتنی]، بیل کانلی[پدر جوزف کریسمن]، آلوین &quot;اگزبیت&quot; جوینر[مامور مازلی درامی]، میچل پیلجی[والتر اسکینر]،</span></strong><strong><span style="COLOR: red"> کالوم کیت رنی[جنک داکیشین]</span></strong><strong><span style="COLOR: red">. 105 دقیقه. محصول 2008 آمریکا، کانادا. نام دیگر: </span></strong><strong><span style="COLOR: red">The X Files 2</span></strong><strong><span style="COLOR: red"> ، </span></strong><strong><span style="COLOR: red">The X Files: Done One</span></strong><strong><span style="COLOR: red">.</span></strong></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><span lang="FA">شش سال بعد از وقایع پایانی سریال و فرار مالدر، زنی جوان در غرب ویرجینیا ربوده می شود. مدتی بعد مامورین با کمک کشیشی که از قدرت فرا طبیعی برخوردار است، دست بریده ای را که زیر برف ها دفن شده می یابند. این تنها سرنخ موجود با حادثه ناپدید شده زن جوان می باشد، که بعدها مشخص می شود مامور پلیس است. سرکار مازلی درامی از دانا اسکالی نیز که از خدمت </span><span lang="TR" dir="ltr">FBI</span><span lang="FA"> خارج و در یک بیمارستان به عنوان پزشک مشغول به کار شده،<span>&nbsp; </span>برای بافتن مالدر کمک می خواهد. او یقین دارد تنها کسی که می تواند این پرونده را حل کند کسی نیست جز فاکس مالدر. اسکالی به سراغ مالدر رفته و به وی می گوید که در ازای کمک به حل این پرونده </span><span lang="TR" dir="ltr">FBI</span><span lang="FA"> حاضر است وی را عفو کند. اما مالدر ابتدا باور ندارد و همه اینها را نقشه ای برای به دام انداختن خود ارزیابی می کند. آن دو به واشنگتن رفته و با مسئول پرونده داکوتا ویتنی ملاقات می کنند و سپس به سراغ پدر جوزف فیتزپاتریک کریسمن می روند که در یافتن دست بریده به پلیس کمک کرده بود. مالدر می خواهد حرف ها او را مبنی بر دریافت الهام از سوی خدا برای کشف جنایت باور کند، اما اسکالی پیشینه او را گوشزد کرده و حرف های او را رد می کند. </span></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><span lang="FA">وقتی زن دوم نیز ربوده می شود، ویتنی و درامی به همراه مالدر و کریسمن به محل حادثه می روند. در آنجا چشمان کریسمن شروع به خون ریزی کرده و مالدر را بیش از پیش به صحت گفته های وی وادار می کند. فردای آن روز او به دیدن ویتنی می رود تا روی پرونده ربوده شدن زن دوم کار کنند. کریسمن نیز که به آنها پیوسته، مامورین را به محلی دفن اعضای بدن انسان در منطقه ای یخ زده راهنمایی می کند. بررسی اعضای به دست آمده مامورین را به یک موسسه انتقال عضو و شخصی به اسم داکیشین که در کودکی مورد تعرض پدر کریسمن قرار گرفته، رهنمون می سازد. داکیشین می گریزد و در کیفی که از به جای می گذارد، سری یافت می شود. مالدر و ویتنی به تعقیب داکیشین می پردازند و طی این کار ویتنی کشته می شود. اسکالی نیز که به دیدن کریسمن رفته با بیهوش شدن وی و انتقالش به بیمارستان درمی یابد که او مبتلا به سرطان پیشرفته است. مالدر که اتومبیل اسکالی را قرض گرفته در شهرک نزدیک ربوده شدن زن دوم، رد داکیشین را پیدا می کند. اما داکیشین که به تعقیب شدنش توسط مالدر پی برده، اتومبیل او را در جاده ای دور افتاده سرنگون می کند. اسکالی که تماسش با مالدر قطع شده، زمانی که از گرفتن کمک از </span><span lang="TR" dir="ltr">FBI</span><span lang="FA"> نا امید می شود شخصاً به محل می رود. اما مالدر که از سانحه نجات یافته، قبل از او به مخفیگاه داکیشین رسیده و با حقایق هولناکی روبرو شده است...</span></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><strong><span style="COLOR: blue"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">چرا باید دید؟</font></span></strong></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><span lang="FA">کریستوفر کارل کارتر متولد 1956 بلفلاور، کالیفرنیا و فارغ التحصیل رشته روزنامه نگاری از دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در لانگ بیچ است. روزنامه نگار آزاد و مدتی سردبیر مجله <strong>موج سواری</strong> بوده و از 1985 با نوشتن فیلمنامه در استودیو های دیزنی شروع به کار در زمینه فیلم کرده است. در 1992 به شبکه تلویزیونی فاکس قرن بیستم پیوست و سریال <strong>پرونده های مجهول</strong> را خلق کرد که پخش آن از سال 1993 آغاز و تا 2002 ادامه پیدا کرد. این مجموعه برای او و همکارانش جوایز معتبر فراوانی از جمله گولدن گلاب و امی به ارمغان آورد و تبدیل به یک پدیده محبوب شد. کارتر تاکنون سریال های دیگری مانند <strong>هزاره</strong>(1996) و </span><strong><span lang="TR" dir="ltr">Harsh Realm</span></strong><span lang="FA">(1999) نیز نوشته و گاه قسمت هایی از آنها را تهیه و کارگردانی نیز کرده است. تقریباً تمامی این سریال موفق بوده و توانسته اند جایگاه مناسبی در میان تماشاگران همه کشورهای دنیا پیدا کنند. اما <strong>پرونده های مجهول</strong> بدون شک مهم ترین کار او و موفق ترین آنهاست. <strong>پرونده های مجهول </strong>که در 201 قسمت تولید و پخش شد، کارگردان های متعددی به خود دید. کریس کارتر نیز اولین تجربه های فیلمسازی خود را با ساختن 10 اپیزود آن به دست آورد. اما وقتی در 1998 قرار شد نسخه سینمایی <strong>پرونده های مجهول</strong> با نام دوم <strong>نبرد آینده</strong> تولید شود، راب بومن که قسمت های زیادی از مجموعه را ساخته بود، روی صندلی کارگردانی آن قرار گرفت. اما حاصل کار از نظر تجاری و هنری به اندازه سریال موفق نبود و به زحمت توانست هزینه های تولید خود را باز گرداند. و اینک یک دهه بعد از اولین فیلم سینمایی و شش سال پس از اتمام سریال خود کریس کارتر پشت دوربین قرار گرفته تا دومین قسمت سینمایی ماجراهای مالدر و اسکالی را با نام فرعی <strong>می خواهم باور کنم</strong> کارگردانی کند. </span></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><strong><span lang="FA">پرونده های مجهول</span></strong><span lang="FA"> یکی از پدیده های مهم و قابل مطالعه جدی تاریخ تلویزیون-بیشتر- و حالا سینماست-کمتر- که سهم اصلی را در نضج گرفتن ساخت سریال ها و فیلم هایی با تم ماوراء لطبیعه دارد. یک معجون قوی یا بهتر بگوییم فرمولی ترکیبی از گونه های تریلر، رازآمیز، ماجرایی، جنایی و کارآگاهی که قهرمان هایش بیش از آن که با شواهد و مستندات فیزیکی سر و کار داشته باشند، با حوادث و شواهد غیر طبیعی و فرا طبیعی دست و پنجه نرم می کنند. البته همه اینها با اتکا به دو شخصیت اصلی- مالدر باورمند به فرا طبیعت و حوادث غیر قابل توضیح از نظر علمی مانند اجسام ناشناخته پرنده و بیگانه و دیگری اسکالی که هیچ چیز بدون توضیح و دلیل علمی در قاموس و تفکرش معنایی ندارد- با پیرنگ اصلی تلاش دولت یا دولتی درون دولت آمریکا برای تماس با دیگر ساکنان هوشمند کهکشان و سعی در انکار این پروژه و پدیده ها در انظار عمومی؛ که شخصاً با علاقه تمام و صرفاً به دلیل جذابیت همین موضوع تئوری توطئه و بشقاب پرنده ها کل 201 قسمت آن را تماشا کردم. ولی با نسخه سینمایی اش نتوانستم ارتباط چندانی برقرار کنم و فرمولی که در کادر بسته تلویزیون توانسته بود میلیون ها نفر و مرا جلب خود کند، روی پرده نقره ای نتوانست به اندازه کافی مهیج و گیرا باشد. اما افزایش روز افزون طرفداران این سریال و اشتیاق دائمی تهیه کنندگان هالیوودی به کشیدن شیره تمام سوژه های امتحان پس داده و موفق باعث تا بار دیگر در سایه آن شهرت و محبوبیت فیلم سینمایی تازه ای ساخته شده و قهرمانان <strong>پرونده های مجهول</strong> را به سر وقت معمای تازه ای بفرستند. برای افزودن رمز و راز و تشویق تماشاگران به تماشای این یکی نیز کوشیده شد تا خط داستانی آن و مراحل تولیدش به شدت مخفی بماند. البته برای پرهیز از هرگونه مخاطره احتمالی بیش از 30 میلیون دلار بودجه برایش در نظر گرفته نشد و به نظر نمی رسد در بازگشت سرمایه دچار مشکل جدی شود، هر چند رقبایی بسیار سرسخت روی پرده دارد. </span></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><span lang="FA">نام فرعی این قسمت از جمله ای گرفته ای شده که از همان قسمت آغازین سریال مالدر با نصب پوستر بشقاب پرنده ای در دفترش با همین نوشته سعی داشت آن را به اسکالی و تماشاگران بقبولاند. اعتراف می کنم در میان دوستداران واقعی علم مثل خود من که شیفته پدیده های توضیح ناپذیر هم هستند، توانست موفق شود. اما تماشای دومین نسخه سینمایی ماجراهای مالدر و اسکالی نیز مانند اولی نتوانست به اندازه سریال اصلی برایم هیجان انگیز باشد. مشکل در فقدان همان پیرنگ اصلی سریال است که قصه فعلی را در مقایسه با آن کمرنگ و فاقد قدرت می نمایاند. البته شخصاً آرزو می کنم توفیق در گیشه یارش باشد چون کارتر در مصاحبه ای با مجله </span><span lang="TR" dir="ltr">Entertainment Weekly</span><span lang="FA"> ساخت قسمت سومی در<span>&nbsp; </span>2012 با پیرنگ اصلی سریال را منوط به سودآور بودن قسمت فعلی دانسته است. </span></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><strong><span lang="FA">پرونده های مجهول: می خواهم باور کنم</span></strong><span lang="FA"> در شکل فعلی و مستقل آن یک فیلم پلیسی جنایی متوسط است که مایه های ماوراء لطبیعه کمک زیادی در حل قصه آن نمی کند. بلکه تحقیقات مالدر و دیگران است که به یافته شدن رد ربایندگان و دزدان اعضای بدن منجر می شود و شکل و شمایل یک فیلم کارآگاهی معمول را بیشتر دارد. منتها روی طناب موفقیت سریال و محبوبیت دو بازیگر اصلی آن راه می رود و موفق می شود تعادلش را برای رسیدن به پایان خط حفظ کند. هر چند چهره جیلیان آرمسترانگ در مقایسه با دیوید داکاونی بیشتر شکسته شده باشد و یقیناً برای حضور در قسمت سوم باید متحمل گریمی بسیار سنگین تر شود. </span></font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: medium; FONT-FAMILY: times new roman,times"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"><font size="2"><span lang="FA">نویسنده و کارگردان فیلم کوشیده تا از فضای لوکیشن انتخاب شده و اشاره به حوادث روز-مانند کودک آزار بودن پدر کریسمن یا تصویر جورج بوش در دفتر </span><span lang="TR" dir="ltr">FBI</span><span lang="FA"> که در بازگشت مالدر و اسکالی به محل کار سابق شان که با شلیک خنده تماشاگران روبرو می شود- رنگی امروزی تر به فیلم خود بدهد و موفق هم می شود. اما فیلم هنوز بسیار کار دارد تا اثری معاصر به معنای واقعی آن قلمداد شود. بهتر است آن را در قالب یک فیلم جنایی کمی تا قسمتی پیچیده ببینید و نه بیشتر! شخصاً اگر وقت اضافه داشته باشم، دی وی دی کل سریال را یک بار دیگر پشت سر هم تماشا می کنم و منتظر ساخته شدن سومین و احتمالاً سومین نسخه سینمایی آن می مانم. ولی شما بهتر است با رفتن به سینما و خرید بلیط موجبات ساخته شدن آن را فراهم کنید!</span></font></font></span></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 14:59:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.horrormania.blogsky.com/Comments.bs?PostID=212</comments>
          <guid>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/06/02/post-212/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دختر همسایه &nbsp;&nbsp;The Girl Next Door]]></title>
					<link>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/05/29/post-189/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" style="COLOR: red"><img hspace="0" src="http://amirezati.persiangig.com/image/The.Girl.next.Door.jpg" align="left" border="0" /></span></strong></font></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" style="COLOR: red">کارگردان: گریگوری ویلسون. فیلمنامه: دانیل فراندز، فیلیپ ناتمن بر اساس کتاب جک کچام. موسیقی: رایان شور. مدیر فیلمبرداری: ویلیام ام. میلر. تدوین: ام. جی. فیوره. طراح صحنه: کریستا گال. بازیگران: دانیل مانک[دیوید موران]، بلیث آفراث[مگان لافلین]، مدلین تیلور[سوزان لافلین]، بلانش بیکر[روت چندلر]، ویلیام اترتون[دیوید موران بزرگ سال]، آستین ویلیامز[رالفی &quot;ووفر&quot; چندلر]، بنجامین راس کاپلان[دانی چندلر]، گراهام پاتریک مارتین[ویلی چندلر جونیور]، کوین چمبرلین[سرکار جنینگز]، دین فالکنبری[کنی]، گابریل هوارث[چریل رابینسون]، اسپنسر لی[دنیس کراکر]، گرانت شاو[اقای موران]، کاترین مری استوارت[خانم موران] . ٩١ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا. نام دیگر: </span></strong><strong><span dir="ltr" style="COLOR: red">Jack Ketchum's The Girl Next Door</span></strong><strong><span lang="FA" style="COLOR: red">. برنده مدال طلا برای دستاورد برجسته و ممتاز راین شور در موسیقی از جشنواره موسیقی فیلم پارک سیتی. </span></strong></font></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA">دهه ١٩٥٠. مگان و خواهر کوچک ترش تحت سرپرستی عمه روت مطلقه خود قرار گرفته اند. روث خود سه پسر دارد و بر خلاف دیگر ساکنین شهر روش متفاوتی برای تربیت آنها برگزیده است. روت مرتباً آبجو می نوشد و فرزندانش را نیز ترغیب به نوشیدن می کند. از طرف دیگر با سخنان خود درباره راوبط پسرها و دخترها جوی خطرناک در خانه به وجود می آورد. دیوید موران که در همسایگی آنها زندگی می کند، بعد از آشنایی با مگان به خانه آنها می آید. آشنایی ساده او و مگان راه را برای تعابیر روت باز کرده و مگان را به بی عفتی متهم می کند. آزارهای کلامی روت و پسرهایش که خود در تب داشتن رابطه با جنس مخالف می سوزند، کم کم تبدیل به آزار جسمانی می شود. پس از مراجعه مگان به پلیس اوضاع در خانه چندلرها حادتر می شود و یک روز که دیوید به خانه چندلرها رفته، درمی یابد که مگان در زیر زمین خانه با طناب بسته شده است. او که از ترس روت نمی تواند با والدین خود در این باره سخن بگوید، آرزو دارد که مگان را نجات دهد. آزارهای جسمانی مگان توسط پسران روت ادامه یافته و هر لحظه شدیدتر می شود. سرانجام روت اجازه تجاوز به مگان را نیز می دهد و دیوید با چشمان گریان نظاره گر این واقعه می شود. تلاش دیوید برای نجات مگان از سوی روت کشف شده و او را نیز در زیرزمین حبس می کند. دیوید با به آتش کشیدن زیرزمین توجه پلیس را جلب می کند، اما مگان مدتی کوتاه پس از رسیدن پلیس بر اثر شکنجه های وارده می میرد. </span></font></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="COLOR: blue"><font size="3"><font face="Times New Roman">*چرا باید دید؟*</font></font></span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA">در ٢٦ اکتبر ١٩٦٥ پلیس ایندیانا، تلفنی ناشناس از سوی پسری نوجوان دریافت کرد که خبر از مرگ دختری در خانه ای در محله فقیر نشین شهر می داد. وقتی پلیس به آدرس داده شده[شماره ٣٨٥٠ ایست نیویورک استریت] رسید با جسد دختری ١٦ ساله به نام سیلویا مری لایکنس مواجه شد که بر اثر شکنجه فوت کرده بود. بدن سیلویا با بیش از ١٠٠ زخم و سوختگی کوچک و بزرگ پوشیده شده بود. روی سینه وی با وسیله تیزی عدد ٣ نوشته شده بود، اما خوفناک ترین زخم اندکی پایین تر روی شکم او قرار داشت. نوشته ای به این مضمون: من یک فاحشه هستم و به این افتخار می کنم!</span></font></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">این جنایت ترسناک توسط کودکان در سنین ١١ تا ١٢ ساله با هدایت زنی ٣٧ ساله به نام گرترود بانیشوسکی انجام شده بود. جنایتی که بعدها در مراحل دادگاه بانیشوسکی و پسرش تبدیل به جنجال و رسوایی بزرگی شد. </font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">کوتاه زمانی بعد از محاکمه این پرونده دستمایه فمینیست مشهور کیت میلت در نوشتن کتاب <strong>زیرزمین</strong> شد. سپس جک کچام آن را دستمایه خلق رمانی ترسناک کرد. کچام اسامی را عوض کرد و زمان واقعه را نیز یک دهه عقب برد. کتاب های دیگری نیز درباره این ماجرای خوفناک به رشته تحریر در آمد، اما سینما در سال گذشته به این ماجرا روی خوش نشان داد. ابتدا فیلم تامی اوهاور با نام <strong>یک جنایت آمریکایی</strong>[با شرکت الن پیچ در نقش سیلویا و کاترین کینر در نقش بانیشوسکی] به نمایش در آمد و سپس فیلم فعلی که بر اساس داستان کچام ساخته شده است. </font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">جورج ویلسون بازیگر، نویسنده، تهیه کننده و کارگردانی است که دو فیلم بیشتر در کارنامه خود ندارد. اولین فیلم او اثری مستقل به نام <strong>متجاوزین به خانه</strong>[٢٠٠١] بود که در ژانر اکشن به ماجرای جوانی اسپانیولی تبار و سارقی خرده پا می پرداخت که اسیر گروهی تبهکار می شد. فیلمی کمابیش متوسط، اما قابل قبول برای اولین تجربه که فاصله ای شش ساله میان آن و دومین کار وی حاکی از دقت در انتخاب دارد. </font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">ویلسون این بار کوشیده به داستان کچام وفادار مانده و ریتم کند زندگی در شهرستان در دهه ١٩٥٠ را نیز بازآفرینی کند. فیلم حکایت قدم به قدم عاری از انسانیت شدن کودکان تحت تلقین حرف های زهرآگین یک زن است. این زن که سرپرستی فرزندان برادرش را پذیرفته، عملاً آن دو را نبدیل به موش های آزمایشگاهی فرزندان خود می کند تا بتوانند شنیع ترین تجربه ها را در قالب درس های مثلاً اخلاقی بر روی آنها انجام دهند. نتیجه: نمایش روند شکنجه های سادیستی مادر و فرزندانش روی سیلویاست که اینجا مگان نامیده شده است. فیلم در قالب فلاش بکی طولانی از زبان دیوید موران روایت می شود. او که کمابیش دل بسته مگان بوده، این عشق کودکانه را در بزرگ سالی نیز حفط کرده است. فیلم یک اثر جنایی روانشناختی در خور توجه است[هر چند هنوز موفق به دیدن فیلم تحسین شده <strong>یک جنایت آمریکایی</strong> نشده ام.] اولین اتفاقی که برای تماشاچی ایرانی آشنا به شکنجه های قرون وسطایی زندان های پس از انقلاب می افتد تشابه بسیار زیاد رفتار روت چندلر با بازجویانی است که دم از اخلاق می زدند و در نهایت جانیان سادیستی بیش نبودند که از تجاوز به قربانی نگون بخت خود نیز ابا نداشتند. فیلم به عنوان نمونه ای در مطالعه رفتار چنین انسان هایی!!! قابل تامل است. اما اگر قلبی ضعیف و روحیه ای لطیف دارید از تماشای آن خودداری کنید. اما فراموش نکنید که ندیدن آن باعث از میان رفتن نمونه های واقعی آن در دنیای پیرامون ما نمی شود!</font></font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA">متاسفانه مانند بسیاری از تماشاگران با نام فیلم مشکل دارم. جدا از این که شنیدن آن تصور دیدن فیلمی عاشقانه از ماجراهای نوجوانان را در نزد بیننده خلق می کند، تشابه اسمی آن با فیلمی کمدی/عشقی که ٤ سال قبل با شرکت الیشا کاتبرت به نمایش در آمد نیز آزارنده و اشتباه بر انگیز است. کاش ویلسون این قدر به فکر رعایت امانت نبود. </span></font></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">ژانر: </span></strong><span lang="FA">جنایی، درام، ترسناک، مهیج. </span></font></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA">منبع: وبلاگ موج نو</span></font></font></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 16:57:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.horrormania.blogsky.com/Comments.bs?PostID=189</comments>
          <guid>http://www.horrormania.blogsky.com/1387/05/29/post-189/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
